تبليغاتX
صدای سکوت
صدای سکوت
....سرنوشت من سرودن است .....
پنجشنبه بیستم فروردین 1388
آغاز کن مرا ... که نگویند جا زدم ... ...  

 

داسم ولی ببخش علف را صدا زدم

دست خودم نبود چنین نابجا زدم

وقتی که لابه لای دلم کوه می شدی

سنگ تو را به سینه ی آیینه ها زدم

با پای شوق بر تل انبوه رفته ها

رقص مراد کردم و چرخ صفا زدم

ابلیس این غرور چنان در برم کشید

کز بام طعنه به نام خدا زدم

موسی کنار قصه ی من زار می گریست

وقتی به نیل فاجعه آن شب عصا زدم

آن لحظه آب از سر من داشت می گذشت

فرصت نبود تا که بگویم چرا زدم

در نقطه ی سیاه نشانها به راحتی

دیدم که تیر آخر خود را خطا زدم

آنجا کسی مقصر حالم نبود

وقتی به سایه ی خود پشت پا زدم

چندی است آخرین غزلم گشته این غزل

آغاز کن مرا ... که نگویند جا زدم

 

حسین اربابی