داسم ولی ببخش علف را صدا زدم
دست خودم نبود چنین نابجا زدم
وقتی که لابه لای دلم کوه می شدی
سنگ تو را به سینه ی آیینه ها زدم
با پای شوق بر تل انبوه رفته ها
رقص مراد کردم و چرخ صفا زدم
ابلیس این غرور چنان در برم کشید
کز بام طعنه به نام خدا زدم
موسی کنار قصه ی من زار می گریست
وقتی به نیل فاجعه آن شب عصا زدم
آن لحظه آب از سر من داشت می گذشت
فرصت نبود تا که بگویم چرا زدم
در نقطه ی سیاه نشانها به راحتی
دیدم که تیر آخر خود را خطا زدم
آنجا کسی مقصر حالم نبود
وقتی به سایه ی خود پشت پا زدم
چندی است آخرین غزلم گشته این غزل
آغاز کن مرا ... که نگویند جا زدم
حسین اربابی