به یاد دکتر مهدی موسوی، هر چند برای مدتی عبور کرده اند از دنیای مجازی ولی ایمان دارم هر جا شعر باشد شاعر هم هست ، چرا که شعر تمام هستی شاعر و به بیان بهتر ، خود واقعی شاعر است ، اگر باور داشته باشیم هر اثر به گونه ای تبلور خالق خود نیز هست....
1
به سمت فاجعه مي برد آخرين سده را
گرفت چـيزي تيره تمام دهكـده را
جهان به سمت تو مي برد هي به سمت شما؟! ل
و نسـلهاي به دنياتـرين نيامـده را
مرا گرفت و تو و «پانتيوس» و «آسفر» و «شِـرس»
و بعد موجوداتي عجيب از اين رده را!!
و استـكاني خـالي شـبيـه قـلبِ من
و بوي الكل برداشت ذهن ميكده را
] كسي به متن خودش زل زده در اين قسمت
تنفـّس مصنوعي... سكوت يخزده را! [
خدا همينجاي ِ شعر محو خواهد شد
اگر به سر بگذارد كلاه شعبده را
خدا به فكر فرو رفت مي كنم يا مي...
و بعد پايين آورد دست له شده را
و ناگهان شيطان با لگد به دور انداخت
خداي حتماً ، قطعاً بدون فايده را
و بعد «پانتيوس» پير رو به «آسفر» كرد
كه در تو پاره كند آخرين معاهده را ↓
كه قول دادي در من ، به من ، كه من ، تا من...
و ناشيانه دويدي تمام جادّه را
] نشسته است مؤلّف براي خلق جهان
خدا ، تو ، دهكده ، شيطان... و بعد مادّه را...[
2
دلتنگی ات بزرگتر از گریه کردن است
باران به شیشه های کسی زد که «من» نبود
باران / گرفته بود سرت را میان دست
یکهو نگاه کرد به خود... واقعا نبود!
یکهو نگاه کرد
[ اگر واقعا نبود به چی نگاه کرد؟ اهمّیتش کجاست؟! ]
پیراهن سپید کفن کرد هیچ را
این بو چقدر در سر من بی تو آشناست!
مشتی کتاب و فیلم ، کمی درد « نیستن »
در خاطرات قبلن ِ هر شب گریستن:
« راه آهن تمام شده ، شوش ، مولوی
داری کجای این شب دلگیر می روی؟!
چیزی نبود و نیست که چیزی نبود و نیست
چیزی نبود و... با توام آقای موسوی! »
