هر روز با انبوهی از غم های کوچک
گم می شوم در بین آدم های کوچک
سرمایه ی احساس من مشتی دوبیتی است
عمری است می بالم به این غم های کوچک
گلبرگ ها هم پاکی ام را می شناسند
مثل تمام قطره شبنم های کوچک
با آن که بیهوده است اما می سپارم
زخم بزرگم را به مرهم های کوچک
پیچیده بوی محتشم مثل نسیمی
در سینه ها مان این محرم های کوچک
غم هایمان اندازه ی صحرا بزرگند
ما را نمی فهمند آدم های کوچک !
بعدالتحریر : در ادامه ی روند نسبتا رو به رشد بلاگریم خیلی با خودم فکر کردم که این کار رو بکنم یا نه ... آخر سر به این نتیجه رسیدم که اگه آدم خودش خودش رو قبول نکنه تکلیف بقیه کاملا مشخصه !!!
در نتیجه تصمیم گرفتم من بعد به مرور دفترچه ی مزخرفاتم البت از نوع منثور و از گونه ی داستانی رو تا جایی که امکان درجش تو وبلاگ هست اینجا پیاده کنم،باشد که دفترچه ی مذکور نفسی راحت بکشد و دعای خیرش هدیه شود به روح مزخرفات منظوممان !!!
الغرض ! این گونه شد که در ادامه ی مطلب نخستین مزخرف منثور مکتوب را درج نمودیم...
... ادامه مطلب
