تبليغاتX
صدای سکوت
صدای سکوت
....سرنوشت من سرودن است .....
چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387
یک مثنوی کوتاه ...  

 

قلم به دست گرفتم … غزل نيامده رفت!
هزار جوي لبالب عسل ، نيامده رفت !
قلم به دست …كه از تو غزل بگويم باز
تو اي فرشته تنها ! عزيز بي آواز !
به من بگو كه چه شد واژه با دلم بد شد؟!
چرا مسيل غزلهاي كوچكم سد شد ؟!
من از تمامي دنيا چه داشتم جز شعر ؟!
و توي باغ چهان ، من چه كاشتم جز شعر ؟!
ببين كه شط غزل را به روي من بستند
و شمر و خولي و باقي تمامشان هستند !
لبان تشنه من را كه آب خواهد داد ؟!
خدا ! ترانه من را كه آب خواهد داد ؟! …
[]
به ناگهان همه جا غرق نور شد ، تابيد
صداي قدسي گرمي در آسمان پيچيد :
آهاي كودك واژه ! چقدر مي نالي ؟!
تو زخم تيغ هلالي ، ز بدر مي نالي ؟!
هميشه شعر به دنبال عشق مي آيد
شبيه چلچله با بال عشق مي آيد
بدون عشق ، قلم توي دست مي لرزد
دو روز عشق به صد سال عمر مي ارزد !
و عشق معني يك روز خوب باراني ست
هزار حس عجيب و غريب انساني ست
من از تلاقي باران و رعد مي آيم
نه قبل حادثه ، از آن به بعد مي آيم !
براي آن كه نشسته ؟! نه جان من ! هرگز !
به دست پينه نبسته ؟! نه جان من ! هرگز !
فرشته الكي چاره ساز خواهد شد ؟!
نگو دروغ ! دماغت دراز خواهد شد !!
من از تو رنج و «عرق ريز روح» مي خواهم
نه يك نسيم ! كه طوفان نوح مي خواهم !
[]
و ناگهان همه جا غرق سايه شد ، تاريك !
من و سكوت و شكستن … و هق هقي نزديك !
كه دود مي كنم آهسته زخمهايم را
درون خلوت سيگار و فندكي ، تنها !
براي چه ؟! به خدا اين سوال بي معناست !
ميان دوزخم ! اين اشتعال بي معناست ؟!
تمام ثانيه هايم به باد خواهد رفت
و شاعري – كه نبودم ! – ز ياد خواهد رفت
عروسكي كه منم ، بي فرشته خواهد مرد
و موريانه مرا ذره ذره خواهد خورد !…
…بدون عشق ، قلم توي دست مي لرزد
دو روز عشق …به …صد …س…ا…ل…!

سیامک بهرام پرور

بعد التحریر  : برای دوستی که کاش بازم شعر بگه ولی اگه نمی خواد برای کسی بخونه برای من مثل همیشه بخونه!

و دفترم غزل عاشقانه کم دارد

برای از تو سرودن بهانه کم دارد

و بغض می کنم اینجا کنار شعری که

برای گریه ی دردش زمانه کم دارد

cheshmesh

 


دوشنبه دوم اردیبهشت 1387
روزگاری است که دردت شده در من جاری .... ...  

 

روزگاری است که دردت شده در من جاری

زجر کش کرده مرا بستر این بیماری

باورت می کنم ای عشق ! تو هم باور کن

دلم از تیر تو برداشته زخمی کاری

من به شهریور چشم تو ارادت دارم

تو به دی ماه دلم گوشه ی چشمی داری ؟

تا ابد کشته ی چشمان توام ، حرفی نیست

گر چه این هم شده دیگر سخنی تکراری

پشت گرمم به تو ، گرمای تموزی انگار

پشت گرمم به تو ای عشق ! در این ناداری ...

 

" جواد کلیدری "