تبليغاتX
صدای سکوت
صدای سکوت
....سرنوشت من سرودن است .....
جمعه سی ام فروردین 1387
قسمت آخر ...  

 

قسمت اين بود که من با تو معاصر باشم

تا در اين قصه ی پر حادثه حاضر باشم

 

حکم پيشانی ام اين بود که تو گم شوی و

من به دنبال تو يک عمر مسافر باشم

 

تو پری باشی و تا آنسوی دريا بروی

من به سودای تو يک مرغ مهاجر باشم

 

قسمت اين بود ، چرا از تو شکايت بکنم ؟!

يا در اين قصه به دنبال مقصر باشم ؟

 

شايد اينگونه خدا خواست مرا زجر دهد

تا برازنده ی اسم خوش شاعر باشم

 

شايد ابليس تو را شيطنت آموخت که من

در پس پرده ی ايمان به تو کافر باشم

 

دردم اين است که بايد پس از اين قسمتها

سالها منتظر قسمت آخر باشم !!

 

«غلامرضا طريقی»

جمعه بیست و سوم فروردین 1387
دلتنگ باران ...  

 

دلتنگ باران

به دنیا می آید کودک

و به حرف های آمده می گرید

دلتنگ کوچه

به شیشه پناه می برد کودک

بازی هایی که نمی بیند

و در غوغای کوچه از یاد می روند

دلتنگ باغ ها

به گلدان پناه می برد مرد

باد هایی که می آیند

و بی حرفی از باران

در اتاق می پیچند

و در لرزش پرده ی بی رنگ

تمام می شوند

دلتنگ باران

تابوتی در برف

گم می شود.

 

هیوا مسیح