تبليغاتX
صدای سکوت
صدای سکوت
....سرنوشت من سرودن است .....
شنبه بیست و پنجم اسفند 1386
برای بعد ...  

 

شاید که سفره های پر از نان برای بعد

در خانه فقر آمده ، ایمان برای بعد

یک روز دوست پشت در خانه اش نوشت :

ما خسته ایم ، دیدن مهمان برای بعد

یک کوچه در کنار من و کودکی بکش

تصویر مرد پیر خیابان برای بعد

جا مانده است دفتر فریاد در حیاط

فرصت دهید ، بارش باران برای بعد

هرگز کسی ندید که یخ زد نگاهمان

هرگز کسی نگفت زمستان برای بعد

پرواز ، این همیشه ترین ، پیش روی ماست

یک عمر پشت میله ی زندان برای بعد

شاید برای بعد ، کسی از تبار من

بهتر بگوید عاطفه ، انسان برای بعد

 

احسان ایزدی

 

چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386
....هنوز.... ...  

 

کجاست جاي تو در جمله ي زمان كه هنوز...

كه پيش از اين؟ كه هم اكنون؟ كه بعد از آن؟ كه هنوز؟

 

و با چه قيد بگويم كه دوستت دارم؟
ـ كه تا ابد؟ كه هميشه؟ كه جاودان؟ كه هنوز؟

 

سؤال مي كنم از تو: هنوز منتظري؟
تو غنچه مي كني اين بار هم دهان كه هنوز

 

چه قدر دلخورم از اين جهان بي موعود
از اين زمين كه پياپي … و آسمان كه هنوز

 

جهان سه نقطه ي پوچي است، خالي از نامت
پر از «هميشه همينطور» از «همانكه هنوز»

 

همه پناه گرفتند در پي «هرگز»
و پشت «هيچ» نشستند از اين گمان كه «هنوز»

 

ولي تو «حتما»ي و اتفاق مي افتي!
ولي تو «بايد»ي اي حس ناگهان كه هنوز

 


در آستان جهان ايستاده چون خورشيد
همان كه مي دهد از ابرها نشان كه هنوز

 


شكسته ساعت و تقويم، پاره پاره شد
به جستجوي كسي آنسوي زمان كه هنوز

 

محمد سعید میرزایی