تبليغاتX
صدای سکوت
صدای سکوت
....سرنوشت من سرودن است .....
چهارشنبه پنجم دی 1386
خداحافظ پردیس ِ خاطرات ِ من ! ...  

 

این بار می نویسم.....

 نه از صدا ، نه از سکوت و نه حتی از صدای سکوت ......

خیلی با خودم کلنجار رفتم که مثل همیشه سکوت کنم ***به یاد بزرگمرد خاموش شعر ایران*** و شعر را فریاد بزنم .... ولی ..... نشد .

... و  می نویسم از تمام پردیس ، پردیسی که روزی به آن پا گذاردم و اکنون ترکش می کنم .

به یاد تمام  چهار سال و اندی که کنار  پردیسی ها با تمام پردیس ؛ با تمام غمها،شادی ها ، خوبی ها ،بدی ها و با تمام بیش و کمش در یک کلام  زندگی کردیم ....

به عقیده ی من هر کسی ، هر جایی قصه ای دارد و قصه ی پردیس به وسعت تمام سالهایش است   و قصه ی من هم به اندازه ی تمام سالهای پردیسی ست که ......

 می گویند با گذشت زمان همه چیز به خاطره ها می پیوندد .....و از این به بعد عادت می کنم که پردیس را خاطره  ببینم .یک خاطره ی به یاد ماندنی خوب از چهار سال ِ پردیسی و .....

 خدا نگهدار پردیس !

....و باز هم یک شعر ***به یاد آخرین روزها که با یک دوست ِ عزیز زمزمه می کردیم***

 

تو باز اول شعرم رسیده ای چون «آ»

به احترام تو من «م»می شوم حالا

جناب«م»که برخورد می کند به الف

به جای قافیه لم می دهد در این جا: ما

من و تو عاشق هم می شویم خیلی زود

تمام شهر خبردار شد:که این دوتا...

نگاه کن ! سی و یک حرف دیگر این شهر

«هـ»ی دو چشم شده اند تازه از این جا

به بعد کی جلو حرف های مردم را

بگیرد؟ آخر این قصه چیست ؟واویلا!

«ب»و«ل»پشت سر هم که حرف می سازند

دو«آ»به بیت شش ام می رسند از«بالا»

چه سرنوشت بدی! ...«آ»مصمم است انگار

شبانه ترک کند شهرک الفبا را...

***

...و قهر کرده ام از شهر؛ لاجرم جای

«الف»عوض شده در نبش بیت ها با«ي »

به ساکنان «الف بی »بگو که من بودم

برای شهر«الفبا»شبیه یک پایه

توهم ببخش مرا! چون که باید عرض کنم

رسیده است به پایان کار آقای ...

 علیرضا بدیع

یکشنبه دوم دی 1386
پـيدا بكن يـك آدم آدمـتري را..... ...  

 

پـيدا بكن يـك آدم آدمـتري را

وشانه هاي محكم ومحكمتري را

آقاي خوبي كه دلش سنگي نباشد

معشـوقهاي دوستت دارمتري را!

من را رها كن هر چه مي خواهي تو داري

از دست خواهي داد چيز كمتري را

با گيسوانت باد بازي كرد و رقصيد

و زد رقـم آيـنـده ی درهـمتري را

تو آخـر اين داستان بايد بخـندي

پس امتحان كن عاشق بي غمتري را

من مي روم آرام ، آرام از همه چيز

هر روز مي بيني من مبهمتري را

من را ببخش از اين خدا حافظ، خداحا...

پيدا نكردم واژه ی مرهـمتري را

 

سید مهدی موسوی

 

شنبه یکم دی 1386
نشسته ام که بباری غزل ، نمی باری ..... ...  

 

نشسته ام که بباری غزل ، نمی باری

به روی هستی ِ خشکم نمی شوی جاری

شبی تمام نشستم و دوستان ِ قدیم

از این رویه ی من می کنند بیزاری

نخست ساعت ِ آونگ دارمان نالید

"که نیمه شب سپری شد هنوز بیداری؟"

قلم شکست نوکش را و بغضش که

"نمی نویسم و دیگر نمی کنم یاری"

و دفترم که پر از خط خطی است دلخور شد

"چرا تو از سر ِ من دست بر نمی داری؟"

لباس ِ خواب مرا از خودش به در انداخت

"مگر که مسخره ام من؟ و یا تو بیماری؟"

و صندلی کمرش را گرفت و جیغی زد

"پیاده هم نشد این بی خیال پرواری"

اگر چه گفته ی این دوستان ِ خواب آلود

تمام باد ِ هوا بود ؛ سرد و تکراری

تمام ِ طعنه ی این چیزها به یک گوشه

چگونه حرف ِ خودت را کنار بگذاری؟

دلم گرفته از این لحظه های بی حاصل

از اینکه حرف ندارم ، سکوت و بیکاری

در انتظار ِ ترحّم شدم کویری خشک

نشسته ام که بباری غزل ، نمی باری

 

"محمد رضا حمیدی (شیراز)"