این بار می نویسم.....
نه از صدا ، نه از سکوت و نه حتی از صدای سکوت ......
خیلی با خودم کلنجار رفتم که مثل همیشه سکوت کنم ***به یاد بزرگمرد خاموش شعر ایران*** و شعر را فریاد بزنم .... ولی ..... نشد .
... و می نویسم از تمام پردیس ، پردیسی که روزی به آن پا گذاردم و اکنون ترکش می کنم .
به یاد تمام چهار سال و اندی که کنار پردیسی ها با تمام پردیس ؛ با تمام غمها،شادی ها ، خوبی ها ،بدی ها و با تمام بیش و کمش در یک کلام زندگی کردیم ....
به عقیده ی من هر کسی ، هر جایی قصه ای دارد و قصه ی پردیس به وسعت تمام سالهایش است و قصه ی من هم به اندازه ی تمام سالهای پردیسی ست که ......
می گویند با گذشت زمان همه چیز به خاطره ها می پیوندد .....و از این به بعد عادت می کنم که پردیس را خاطره ببینم .یک خاطره ی به یاد ماندنی خوب از چهار سال ِ پردیسی و .....
خدا نگهدار پردیس !
....و باز هم یک شعر ***به یاد آخرین روزها که با یک دوست ِ عزیز زمزمه می کردیم***
تو باز اول شعرم رسیده ای چون «آ»
به احترام تو من «م»می شوم حالا
جناب«م»که برخورد می کند به الف
به جای قافیه لم می دهد در این جا: ما
من و تو عاشق هم می شویم خیلی زود
تمام شهر خبردار شد:که این دوتا...
نگاه کن ! سی و یک حرف دیگر این شهر
«هـ»ی دو چشم شده اند تازه از این جا
به بعد کی جلو حرف های مردم را
بگیرد؟ آخر این قصه چیست ؟واویلا!
«ب»و«ل»پشت سر هم که حرف می سازند
دو«آ»به بیت شش ام می رسند از«بالا»
چه سرنوشت بدی! ...«آ»مصمم است انگار
شبانه ترک کند شهرک الفبا را...
***
...و قهر کرده ام از شهر؛ لاجرم جای
«الف»عوض شده در نبش بیت ها با«ي »
به ساکنان «الف بی »بگو که من بودم
برای شهر«الفبا»شبیه یک پایه
توهم ببخش مرا! چون که باید عرض کنم
رسیده است به پایان کار آقای ...
