تبليغاتX
صدای سکوت
صدای سکوت
....سرنوشت من سرودن است .....
جمعه سی ام آذر 1386
اين زندگی مجال به عاشق نمی دهد.... ...  

 

اين زندگی مجال به عاشق نمی دهد
جز فرصت زوال به عاشق نمی دهد
هنگام سهم بندی خوبی زندگی
يک درصد احتمال به عاشق نمی دهد
در فکر يک سفر به ديار توام ولی
انديشه ها که بال به عاشق نمی دهد
اين روزها خساست اين شهر غربتی
يک پلک هم خيال به عاشق نمی دهد
شايد حضور گرم تو بار آورم کند
اين نامه ها که حال به عاشق نمی دهد
گفتی چرا اسير غم زندگی شدم
چون فرصت سوال به عاشق نمی دهد
فرزند شعر حافظم و پير سرنوشت
معشوقه را که فال به عاشق نمی دهد
 

حامد نوردی

چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386
بیگانه وار آمد و کم کم اصیل شد.... ...  

 

بیگانه وار آمد و کم کم اصیل شد

موسی اسیرجذبه ی دریای نیل شد

گرگی لباس سگ به تنش کرد وباغرور

اینبار جای گله نگهبان ایل شد

هر نوحه خوان یخزده در کنج دخمه ها

وقتی تبر رسید به دستش خلیل شد

هر کس که ریشه داشت به قلبش گلوله خورد

با رکعتی نماز کسی جبرئیل شد

ترس خدا... تجسم مردن ... عذاب قبر

احساس پر شکوه شجاعت علیل شد

ذهنیت تمدن چندین هزار سال...

درگیر ذکر و آیه ونذر و دخیل شد...

دستی که روز درد به من اِن یکاد داد

یک شب تمام زندگیم را به باد داد

 

کیوان براهنگ

 

جمعه بیست و سوم آذر 1386
بیا به خاطر ایمانمان به شک ، باشیم .... ...  

 

بیا به خاطر ایمانمان به شک ، باشیم

و از اهالی این درد مشترک باشیم

خطوط سیرت ما در سواد کولی نیست

چرا مجاب تفاسیر این کلک باشیم ؟!

یقین برّه ی ما را که گرگ شک بلعید

فقط مراقب افسون نی لبک باشیم

وبال گردن این پیله ها نمی مانیم

اگر به قیمت پرهای شاپرک باشیم

چه می شود که در این شور و حال تو خالی

به جای گریه بخندیم و با نمک باشیم ؟!

ببین نمایش باران دوباره طوفانی ست

چرا شبیه کویری پر از ترک باشیم ؟!

... و لمس میوه ی ممنوعه کار هر کس نیست

تب جسارتمان را بیا محک باشیم !

 فرهاد صفریان

                                                             

پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386
...  

 

ميان خاطره هايم
کسي قدم مي زند که
توان پاهايش را
به دستانش سپرده است
و حالا که به جاده
نيم راه
به باريکه اي از زمان رسيده
ديگر به خودش هم فکر نمي کند
تو که از روز اول
کمر همت را بستي
تصور بستن نارنجک را کرده بودي
خيال پيچيدن ياس
به دور پايت
زماني که
برايت کيلومترها
سينه خيز تجويزکردند
يک به يک گامهايت را
شماره کردي
مبادا يک قدم از زندگي ات را
زير پاي اين همه آدم
جا بگذاري
اين....... لعنتي
آنقدر سيگار آلماني فرستاد
که ده سال بعد
تولدت را
رودخانه راين جشن گرفت
حالا اگر به خودت هم فکر نمي کني
با شمارش آن گام ها
ده سالي جلوتري
گفته بودم
اين دست ها را براي دويدن
آفريده اند.

 

روح الله نور موسوی