تبليغاتX
صدای سکوت
صدای سکوت
....سرنوشت من سرودن است .....
یکشنبه یازدهم آذر 1386
مترسك ...  

 

دهان گشوده به گفتار انزوايش را

ولی نمی شنود هيچ كس صدايش را

نشد تكان بدهد دست را زمان وداع

نشد تمام كند شعر ماجرايش را

مترسك است، كلاهی و چند تكه لباس

نسيم كوچكی آشفته ادعايش را

دو تكه چوب برايش به جای می ماند

اگر بگيری از اندام او ردايش را

شبيه آينه از ياد برده هر چه كه بود

اگر چه خاطره پرميزند هوايش را

خبر ندارد از آنجا كه پيشتر بوده ست

و شخم كرده زمان خط رد پايش را

برای اين كه نداند چگونه می گذرد

برای اين كه نبينند های هايش را -

كلاغ های سياه! اين كسی كه می بينيد

مترسك است ، در آريد چشم هايش را......

 

بابک دولتی

جمعه نهم آذر 1386
چند رباعی از جلیل صفر بیگی : ...  

 

بوم تنهایی

 

دادند قلم به دست ما ناشی ها

افتاد خطی به صورت کاشی ها

 

پاشید به روی بوم تنهایی مرگ

رفتند به خواب رنگ نقاشی ها

 

                                                                  ***           

من شعر برای دل خود ...

 

ابریست که در نگاه من پنهان است

می خواهی اگر بخوانی اش آسان است

 

«من شعر برای دل خود می گویم »

خواننده ی شعر های من باران است

 

***

سکوت

 

خسته شدم از توالی زندگی ام

از این همه ماست مالی زندگی ام

انگار فقط سکوت انداخته اند

بر روی نوار خالی زندگی ام 

 

                                                                    ***

با عشق هنوز ...

 

از صورتم این قافیه را بردارید

دل – این تومور اضافه – را بردارید

 

با عشق هنوز زنده هستم لطفا

از روی من این ملافه را بردارید

 

http://varan.blogfa.com