تمام قصه همین بود
با تو می گفتم:
« حکایت من و تو ؟
هیچ کس نمی خواند
چه بر من و تو گذشته است ؟
- کس نمی داند
چرا ؟
که این سکوت ،
سکوت ِ من و تو
بی تردید
حصار کاغذی ذهن را ز هم نشکافت
و خواهش من و تو
نیم گامی از تب تن نیز
دورتر نگذشت
که در حصار تمنای تن فرو ماندیم
و در کویر نفس سوز ِ «من» فرو ماندیم
نه از حصار تن خویشتن برون گامی
نه بر گسستن این پای بندها ، دستی
[]
همیشه می گفتم :
«من و سکوت؟
محال است
«سکوت ، عین ِ زوال است
«سکوت ،
- یعنی مرگ !
[]
سکوت ،
نَفس ِ رضایت
سکوت ،
عین ِ قبول است
سکوت ،
- که در زمینه ی اشراق اتصال ِ به حق -
در این زمانه نزول است .
سکوت ،
یعنی مرگ .
[]
کجایی ای انسان ؟
عُصاره عصیان
چگونه مَسخ شدی
با سکوت خو کردی
تو ای فریده ی هر آفریده
- بر تو چه رفت ؟
کز آفریده ی خود
از خدای بی همتا
به لابه مرگ ِ مُفاجاة آرزو کردی ؟
زنده یاد حمید مصدق
