تبليغاتX
صدای سکوت
صدای سکوت
....سرنوشت من سرودن است .....
چهارشنبه سی ام آبان 1386
...  
  • نادر، پلنگِ نادرِ مه دره ی کلات
  • لشگر کشیده، حاضر و آماده در هرات
  • دارد به سمت شرق جلو می کشد به غیظ
  • تا فتح کوه نور کند، فتح سومنات
  • ـ حالا گرفته ایم شمال و جنوب را
  • حالا بگو دبیر بیارد قلم، دوات
  • از شرق تا به غرب همه زیر سلطه است
  • سهم تمام مردم از هند تا فرات
  • ارزانی تمام شما مردم عزیز
  • دشت مُغان و شربت و شیرینی و نبات
  • ***
  • جنجال هسته ای، خبر داغ شنبه صبح
  • تهران، سران غرب، سر میز سور و سات
  • باجِ سبیل روسیه، چین، البرادعی
  • نفرین به روزگار، به این دور بی ثبات
  • گو آسیاب چرخ نچرخد چنین تباه
  • افتاده است کار جهان دست لوط و لات
  • مات که مانده ایم چنین، ها ؟ بگو چه کس
  • شاه ِ جهانگشای مرا کرده کیش و مات ؟
  • نادر! بلند شو که جهان شرمگین شود
  • تا که جهان غرب بیفتد به دست و پات
  • یعنی غرور ملی ما را به ما ببخش
  • ما خسته ایم و دلزده دیگر از این بساط.
  • جواد کلیدری
  •  
  •  
سه شنبه بیست و نهم آبان 1386
عاقبت خاموشي مطلق به فريادم رسيد ...  

آن چه از هجران تو بر جان ناشادم رسيد
از گناه اولين بر حضرت آدم رسيد
گوشه‌گيري كردم از آوازهاي رنگرنگ
زخمه‌ها بر ساز دل از دست بي‌دادم رسيد
قصه شيرين عشقم رفت از خاطر ولي
كوهي از اندوه و ناكامي به فرهادم رسيد
مثل شمعي محتضر آماج تاريكي شدم
تير آخر بر جگر از چلة بادم رسيد
شب خرابم كرد اما چشم‌هاي روشنت
بارديگر هم به داد ظلمت‌آبادم رسيد
سرخوشم با اين همه زيرا كه ميراث جنون
نسل اندر نسل از آباء و اجدادم رسيدم
هيچ كس داد من از فرياد جان‌فرسا نداد
عاقبت خاموشي مطلق به فريادم رسيد

سيد حسن حسيني


پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386
...  

دوباره حرف دلم در گلوی لعنتی است

تمام ترسم از این آبروی لعنتی است

 

شبی می‌آیم و دل می‌زنم به دریاها

و این بزرگترین آرزوی لعنتی است

 

زمین چه می‌شود ... آه ای خدای جاودگر!

بگو چه در پی این کهنه‌گوی لعنتی است

 

زمان به صلح و صفا ختم می‌شود، هرچند

زمین پر از بشر تندخوی لعنتی است

 

چگونه سنگ شوم تا مرا ترک نزنند

که هرچه سنگ در این سمت‌وسوی لعنتی است ...

 

چگونه سنگ شوم وقتی عاشقم ... وقتی

همیشه در دل من های و هوی لعنتی است

 

به خود می‌آیم از آهنگ‌های تند نوار

که باز حاکی از «I love you» لعنتی است

 

بس است! شعر مرا ناتمام بگذارید

زمان، زمانه‌ی این آبروی لعنتی است

 

زنده یاد نجمه زارع

سه شنبه بیست و دوم آبان 1386
چند روایت....... ...  

 

روايت اول:


من راوی‌ام ... تو شخصيت داستان من
انكــــار کن که آمــــده‌ای در جهان من
با يک تم جنــــــــــايی مبهم موافقی ؟
با يک رُمانس عشق ؟ بگو قهرمان من !
اين‌جا ـــ درون قصه‌ی من ، شهرزاد شب !
بعد از دو قرن آمده‌ای در زمان من ...
... و راه ميروی دل من تاپ ... تاپ ... تاپ
حالا صدای پای شما از زبان من ،
بر سطرهای کاغذ من جان گرفت و بعد
در خوابی عاشقانه شدی ميهمان من ـــ

روايت دوم:

من روای‌ام ... ولی وسط خواب‌هام تو ،
مجبور می‌شوی که بگويی بيان من ،
اصلا به ذهنيات شما جور نيست پس
ديگر چه جای سنجش سود و زيان من
حالا دوباره پای شما ... تاپ ... تاپ ... تاپ
هرگام ميروی تو و هر لحظه جان من !
از اين به بعد قصه‌ی ما گريه آور است
پيچيده توی خانه صدای « بنان » من

روايت سوم:


راوی تويی!!...و من که از اين‎خواب می‌پرم
زُل می‌زنم که اين همـــه‌ی آسمان من!
اصلا ستاره مثل تو آيا نداشته است؟
يا اشتـــــباه بوده تــم داســـــتان من ؟
اينـــــجا فضا به سود تو تغيير می‌کند !
بی‌هوده نيست دغدغه‌ی دوستان من !
راوی تويی... بيا و بريز اين اسيــد را ،
در خاطـــــــرات تلخ من و داستان من ،

روايت چهارم (آخر):

و سنگ خاطرات کسی که نبوده‌ است
بر روی آن نوشته شده:
، ..... مرزبان من .... ،
ــ در روز مرگ قصه‌ی اين عشق ــ
، ... دفن شد ،
بر سنگ جای بوسه‌ی خوانندگان من
اين قصه را چه کسی گفته ؟ من ؟ نه! تو ؟
بگذار تا که بسته بماند دهان من !
راوی چه فرق می‌کند اين‌که منم ؟ تويی ؟
ويرانه است بی تو تمام جهان من ...

امير مرزبان ( از وب لاگ آينه)