تبليغاتX
صدای سکوت
صدای سکوت
....سرنوشت من سرودن است .....
جمعه هجدهم آبان 1386
...  

شب بود و سوز یک نفس سرد در اتاق

تاریک بود بستر یک مرد در اتاق

سر می کشید روح خزان پشت پنجره

پیچیده بود عطر گلی زرد در اتاق

بشکسته پر به شیشه ی تاریک می زدند

پروانه های خسته ی شبگرد در اتاق

روح زنی شکسته و آرام میگریست

بر دستهای خالی آن مرد در اتاق

خون می فشاند بر در و دیوار چشم مرد

تا خویش را به یاد می آورد در اتاق

هنگام صبح سایه ی آن مرد رفته بود

زن مرده بود و گریه نمی کرد در اتاق

 

محمد سعید میرزایی  

چهارشنبه شانزدهم آبان 1386
یک شاخه رز ... یک شعر ... یک لیوان چایی ...  

 

یک شاخه رز، یک شعر ، یک لیوان چایی

آنقدر اینجا می نشینم تا بیایی !

از بس که بعد از ظهرها فکر تو بودم

حالا شدم یک مرد مالیخولیایی !

بعد از تو خیلی زندگی خاکستری شد

رنگ روپوش بچه های ابتدایی !!

یک روز من را می کُشی با چشمهایت

دنیا پر است از این رمان های جنایی

ای کاش می شد آخرش مال تو بودم

مثل تمام فیلمهای سینمایی !!

امسال هم تجدید چشمان تو هستم

می بینمت در امتحانات نهایی

می بینمت ؟ اما نه ! مدتهاست مانده است

یک شاخه رز ... یک شعر ... یک لیوان چایی

 

رضا عزیزی

سه شنبه پانزدهم آبان 1386
...  

غروب هفتم دی ، ایستگاه راه آهن

و حس و حال غم آلود لحظه ی رفتن

هوا به طرز عجیبی گرفته است مرا

و قطره – شر شر باران به روی پیراهن

- مسافران گرامی ! قطار ساعت هفت

برای رفتن آماده می شود لطفاً
« مرا ببوس » ، در این لحظه های باید رفت

چقدر بر تن من تلخ می وزد شیون

تکان دست مسافر و سینه خیز قطار

صدای سوت خداحافظی و گریه ی زن

چرا نمی شنوی التماس دستم را ؟

کجای این شب تاریک می روی بی من ؟

کسی دچار قطاری که می رود شده است ؟

تمام سینه اش آشوب ، جنگل سوزن

کنار پنجره دیگر تکان دست نبود

دو خط خیس موازی ، صدای گنگ ترن

به انتظار تو در ایستگاه می مانم

که بوی پونه بیاری ، که بوی آویشن

تو باز می رسی از راه با قطار بهار

سفر بخیر عزیزم ، پرنده ی روشن !

 

" جواد کلیدری "