تبليغاتX
صدای سکوت
صدای سکوت
....سرنوشت من سرودن است .....
شنبه بیست و یکم مهر 1386
...  

 

نامت

گلواژه ای به سپیدای ماهتاب و سپیده است

با عطر باغ اطلسی

و دشتهای گرم شب بوهای دشتستان

نامت گل هزار بهار نیامده است .

          ***

نامت تمام شبهایم

و گستره ی خمیده ی رؤیاهایم را

پر می کند

و در دهانم

مانند ماه در حوض ، مد ّ می شود .

          ***

نامت در چشمانم

چون لاله ، سرخ

چون نسترن ، سپید

و مثل سرو ، سبز می ایستد .

***

نامت مژگانم را دُر می گیرد

نامت

        در جانم

                     گُر می گیرد .

 

زنده یاد منوچهر آتشی  

چهارشنبه هجدهم مهر 1386
...  

به خدا حافظي تلخ تو سوگند، نشد
که تو رفتي و دلم ثانيه اي بند نشد
لب تو ميوه ممنوعه! ولي لبهايم
هرچه از طعم لب سرخ تو دل کند،نشد
با چراغي همه جا گشتم و گشتم در شهر
هيچ کس، هيچ کس اينجا به تو مانند نشد
هر کسي در دل من جاي خودش را دارد
جانشين تو در اين سينه خداوند نشد
خواستند از تو بگويند همه شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد

 

فاضل نظری

دوشنبه شانزدهم مهر 1386
...  


شاعر؛ چهارجمعه ي عصري به خود رسيد
با عينکش تمام جهان را سياه ديد
از عرض خط کشي نشده ميگذشت که ،
ترمز کشيد ...، بوق،..."و آقا مگر کريد؟"
بي اعتنا گذشت و قدم زد به سمت پارک
سيگار ، دود ، شعر ، فضا ، قالب جديد
[]
تا ساعتش دوباره بيايد سر قرار
يک سال چند ماه زمان را عقب کشيد
آمد و روي صندلي « دوست دارمت »
خود را رديف يک غزل عاشقانه ديد
پرتش حواس بود و نيامد به خاطرش
اسمي که چند سال به دنبال آن دويد
حتي فضاي شعر به يادش نمانده بود
" آلزايمر" ي خفيف به دورش حصار چيد
شايد " فلوکستين " خودش را نخورده بود
دستي به صورتش زد و از خواب خود پريد
شاعر؛ بلند شد که بيايد به خانه اش
هر چه تلاش کرد به خانه نمي رسيد ...
[]
بعد از دو سال حافظه اش را دوباره يافت
پيراهني سياه ، عصا ، رعشه اي شديد

 

رحيم فخٌار-مرودشت