بهار از باغ ما رفتست ، ما افسانه می گوییم !
پرستوها ندانستند و بر قندیل یخ مردند .
« بهار از باغ ما رفتست » می خواندند پیچک ها ،
« شما بیهوده می گویید و ما بیهوده می روییم ! »
« بهار اینجاست ، » ما فریاد می کردیم :
« بر شاخ صنوبرها
هنوز از برگهای برگ
دریایی است ! »
می خواندند پیچک ها : « چه می گویید ؟
چه دریایی ؟
شما دیگر نمی خوانید ؛
ما دیگر نمی روییم ! »
بهاری بودی ، ای یاد ترا با جان ما پیوند !
بهار از باغ ما رفتست
ما افسانه می گوییم ...
م . آزاد
