تبليغاتX
صدای سکوت
صدای سکوت
....سرنوشت من سرودن است .....
یکشنبه هفتم مرداد 1386
...  

هنگامی که با تو رو به رو شدم

سنگ پشتی بودم

که خزیدن در لاک ِ خود را خوب می داند

آن گاه که تو را بدرود گفتم

پرستویی شده بودم

که بال هایش تو را همواره به یادش می آورد .

    

                       از :« ابدیت ، لحظه ی عشق »

                                                   اثر غادة السمان

یکشنبه هفتم مرداد 1386
گفت و گوی خاک گرفته ...  

گریختی از دستانم

با قدم هایی رم کرده

برنگشتی تا ببینی

که مانده ام از تو

با پاهایی خسته

در امتداد پلی خمیده و پیر

و خیابانی با کاج هایی انبوه

که ایستاده بودند

به احترام عشقی

که داشت از دستم می رفت .

 

                                    مختار شکری پور

یکشنبه هفتم مرداد 1386
...  

می روم شبی از این سرای کاغذی
می پرم بدون بال های کاغذی
می روم شبی ولی نهم به یادگار
توی کوچه چند ردّ پای کاغذی
دور مانده ام از ارتفاع آسمان
بین طول و عرض این فضای کاغذی
جای پهلوان شهر را گرفته اند
مرد های آهنین نمای کاغذی
با حضور قلب سجده می بریم بر-
پول های کاغذی-خدای کاغذی
بیت های تازه بس کنید، خسته ام
دیگر از مرور ماجرای کاغذی
خسته ام و روی کاغذی نوشته ام:
می روم شبی از این سرای کاغذی


 مهدی سیار- فسا(زاهدشهر)

یکشنبه هفتم مرداد 1386
...  

بر روی آخرین نیمکت یک کلیسای خلوت ، یک روستایی پیر نشسته بود ، به وی گفتند : شما منتظر چه هستید ؟

گفت : « من او را می نگرم و او مرا می نگرد . »

 

از : نیایش اثر الکسیس کارل

                               ترجمه ی دکتر علی شریعتی
جمعه پنجم مرداد 1386
...  

میان سادگی من

و ایستادگی علف

راهی هست

که تجربه اش کرده ام

اما

کبوتری که می خواستم

میان سکوت چشم ها

و افتادگی آسمان

مرده بود .

 

میثم ریاحی

 

پنجشنبه چهارم مرداد 1386
...  

زخم خوردیم، شکستیم، زمين‌گير شدیم


محو در پوچترين فلسفه «تقدیر» شدیم

در حضور غزل و شعر حماسی افسوس

آنقدر مرثیه خواندند كه ما پير شدیم

بس كه تا آينه گفتيم شكستند آنرا

سنگ در ديده ی‌ هر آينه تعبير شديم

وا اسف در دل اين آتش بي‌شرم زمان

جلگه جلگه برهوت از تب تبخیر شديم

تا به كي شرح ستمكاري ظلمت بدهيم

از به يادآوري حادثه دلگير شديم

ما كه هرگز نسپرديم شرف را به شعار

همه آواره و محكوم به زنجير شديم

آسمان صحنه اين واقعه را شاهد باش

كه پريديم ولي زود زمين‌گير شديم

 

 

پوریا سوری

پنجشنبه چهارم مرداد 1386
سالهاست..... ...  

سالها ست عقربه های ساعت

در دایره ای

به دنبال هم می دوند

اما

هر بار که من

به تو دادم بادبادک بی دنباله ی باورهایم را

پشت به آفتاب زلال انتظارم

سر ِ نخ را گم کردی !

پوران کاوه

پنجشنبه چهارم مرداد 1386
ما دو تا .... ...  

باران و چتر و شال و شنل بود و ما دو تا ...

جوی و دو جفت چکمه و گل بود و ما دو تا ...

وقتی نگاه من به تو افتاد ، سرنوشت

تصدیق گفته های « هگل » بود و ما دو تا ...

روز قرار اول و میز و سکوت و چای

سنگینی هوای هتل بود و ما دو تا

افتاد روی میز ورقهای سرنوشت

فنجان و فال و بی بی ِ دل بود و ما دو تا

کم کم زمانه داشت به هم می رساندمان

در کوچه ساز و تمبک و کل بود و ما دو تا ...

 

*** 

تا آفتاب زد همه جا تار و تیره شد

دنیا چقدر سرد و کسل بود و ما دو تا

از خواب می پریم ، که این ماجرا فقط

یک آرزوی مانده به دل بود و ما دو تا ...

 

نجمه زارع

پنجشنبه چهارم مرداد 1386
عصر جدید ...  

ما

در عصر احتمال به سر می بریم

در عصر شک و شاید

در عصر پیش بینی وضع هوا

از هر طرف که باد بیاید

 

در عصر قاطعیت تردید

عصر جدید

عصری که هیچ اصلی

جز اصل احتمال ، یقینی نیست

 

اما من

بی نام تو

             حتی

                    یک لحظه احتمال ندارم

چشمان تو

عین الیقین من

قطعیت نگاه تو

                      دین من است

من از تو ناگزیرم

من

بی نام ناگزیر تو می میرم .

 

قیصر امین پور

پنجشنبه چهارم مرداد 1386
همیشگی ! همواره ! ...  

کسی نیست حتی که برایش بگویی

کسی نیست .

زندگی مشبک را به دریچه بسپار

سهم تو این است .

سنگلاخی که به دریایی

دریایی که به بیابانی

بیابانی که به آتشفشانی

و آتشفشانی که به چاله ای می ریزد .

سهم تو این است

سهم همیشگی تو این است ، همواره !

زنی از راه می رسد

و پالتوی پوستش را

از هلال ماه می آویزد .

نیم دیگری از زندگی ات تاریک شد .

 

سید شهرام شکیبا

پنجشنبه چهارم مرداد 1386
می خواست ...... نشد ...  

یک لحظه خواست روی زمین خم شود، نشد

می خواست مثل حضرت آدم شود، نشد

کوشید خواب های قشنگی که دیده بود

در خاطرش دوباره جهنم شود، نشد

باران گرفته بود به سرعت دوید تا

چیزی برای گریه فراهم شود، نشد

بارید تا شکستن این بغض های شور

بر زخم شانه های تو مرهم شود، نشد

انواع سیب های زمین را گناه کرد

تا بلکه مستحق جهنم شود، نشد

او چند هفته پیش خودش را به دار زد

می خواست از میان شما کم شود، نشد

این روز ها برای مسیحی که مرده است

هرکس که خواست حضرت مریم شود، نشد

 

                                                    آرش فرزام صفت

چهارشنبه سوم مرداد 1386
چیزی که ابتداش نبود ...... ...  

هستی چه بود ؟ اگر مرا و تو را نداشت

کوهی که هیچ زمزمه در وی صدا نداشت

از سنگ و صخره سر زده ام از دره رد شدم

دریا شدن مرا به چه کاری که وا نداشت

چون بره می چرید بهشت همیشه را

آدم اگر که کار به کار خدا نداشت

دیو و فرشته از ازل هم خانه بوده اند

در خانه ی کدام دل این هر دو جا نداشت ؟

شاید حسد به خاطر حوا درید

ابلیس اگر که سجده به آدم روا نداشت

چون برگ می کشید کمان ، تیر سرنوشت

بر چشم و پشت و پاشنه یک سان خطا نداشت

سنگی که از فلاخن تقدیر می رهید

کاری به تردد بودن آئینه ها نداشت

 

***

پایان رنج های تو و من ؟ مپرس آه !

چیزی که ابتداش نبود انتهاش نداشت

 

 

زنده یاد حسین منزوی

چهارشنبه سوم مرداد 1386
مثل همیشه .... آبی !!!! ...  

 

بعد از تو در شبان تیره و تار من ،

دیگر چگونه ماه

آوازهای طرح جاری نورش را ،

تکرار می کند

بعد از تو ، من چگونه ،

این آتش نهفته به جان را ،

خاموش می کنم ؟

این سینه سوز درد نهان را ،

بعد از تو من چگونه فراموش می کنم ؟

 

***

من با امید مهر تو پیوسته زیستم

بعد از تو ؟

            - این مباد ،

                      - که بعد از تو نیستم .

بعد از تو آفتاب سیاه است .

دیگر مرا به خلوت خاص تو راه نیست

بعد از تو ،

در آسمان زندگیم مهر و ماه نیست .

 

***

بعد از من آسمان

                  - آبی است

آبی

مثل همیشه

            آبی .

 

زنده یاد حمید مصدق
سه شنبه دوم مرداد 1386
عصری که ...... ...  

عصر عظمت های غول آسای عمارت ها

                                                  و دروغ .

عصر رمه های عظیم گرسنه گی

و وحشتبارترین سکوت

هنگامی که گله های عظیم انسانی به دهان ِ کوره ها می رفت ،

عصری که شرم و حق

                            حسابش جدا است ،

و عشق

        سوء تفاهمی است

که با « متأسفم » گفتنی فراموش می شود

عصری که

          فرصتی شور انگیز است

تماشای محکومی که بر دار می کنند ؛

سپیده ی ارزان ابتذال و سقوط نیست

مبدأ بسیاری خاطره هاست ،

و هن ِ عظیم و اوج رسوایی نیست

سیاحتی ست با تلاش ها و دست و پا کردن ها

                                                      بر سر ِ جایی بهتر ،

عصری که دست ها

سرنوشت را نمی سازد

و اراده

به جائیت نمی رساند.

 

شاملو

سه شنبه دوم مرداد 1386
.... این منصفانه نیست !!!! ...  

این گونه بر دو راهی تقدیر من نایست

این طور زل نزن به من ای چشمهای بیست

این آشنای گم شده در عمق چشمهات

این حس نابلد که مرا پیر کرده کیست ؟

داری دل مرا به کجا می بری عزیز !

باور کن این ستاره ی تاریک مدتی ست

دارد به چشمهای تو ایمان می آورد

باور کن این غریبه تو را عاشقانه زیست

با دستهای خود کفنم می کنی ، ولی

این عشق ... این ارادت ... [ این منصفانه نیست ]

دارم به روی دوش تو تشییع می شوم

من مانده ام که این همه آدم برای چیست

من سوختم ، همیشه همین طور بوده است

هی ، گرگ بی ملاحظه ! بازی حساب نیست !!!

 

جواد کلیدری

سه شنبه دوم مرداد 1386
تو نبودی..... ...  

در زد کسي از سمت خيابان تو نبودي
برخاستم از خواب هراسان تو نبودي

پاشويه پر از برگ شد و ماه فرو رفت
در شاخه تاريک درختان تو نبودي

اي قصه شرقي ندميدي و شبم ماند
در اين شب تاريک و هراسان تو نبودي

اي رايحه سوره يوسف نوزيدي
اي عطر غزلهاي سليمان تو نبودي

 

عبدالجبار کاکا ئی

دوشنبه یکم مرداد 1386
...  

در هر غروب

داستان غربتم را تکرار می کنم

و غروب از گريه های بی صدای دلم سرخ می شود

يک روز عاقبت

من غروب می کنم

آن وقت

غروب

غريب می شود

 

 

محمود یوسفی