تبليغاتX
صدای سکوت
صدای سکوت
....سرنوشت من سرودن است .....
پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386
...  

پیشانی ات تصویر مردی خسته و تنهاست

از چشمهایش خوانده ام ، دلواپس فرداست

موج نگاه تو مرا تا دورها برده است

آن سوی لبخند تو شاید آبی دریاست

از ما مگیر آن چشمهای مهربانت را

تو خوب می دانی که عشقت از ازل با ماست

من با خیالت در هجوم زخم می آیم

هر چند دیدار تو دیگر مثل یک رویاست

نامت طلوع شعر های آتشینم بود

یادت همیشه لا به لای هر غزل پیداست

ای یادگار روزگار قحطی لبخند

در باورم - وقتی تو باشی – زندگی زیباست

آه از غزال آشنای کوچه های عشق

با من بمان شهر غزالان غزل اینجاست

 

عبدالحسین رحمتی

پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386
...  

نشد سلام دهم - عشق را جواب بگیرم

غرور یخ زده را ، رو به آفتاب بگیرم

نشد که لحظه ی فرّار مهربان شدنت را

به یادگار ، برای همیشه قاب بگیرم

نشد تقاص همه عمر تشنه جانی خود را

به جرعه ای ز تو - از خنده ی سراب -  بگیرم

چرا همیشه تو را ، ای همه حقیقتم از تو

من از خیال بخواهم و یا ز خواب بگیرم

چقدر می شود آیا در این کرامت آبی

شبانه تور بیاندازم و حباب بگیرم

حصار دغدغه نگذاشت تا دقیقه ای از عمر

به قول چشم تو : « حالی هم از شراب بگیرم »

 

***

خلاصه مثل مترسک گذشت زندگی من

نشد که عرصه ی پروازی از عقاب بگیرم

 

محمد علی بهمنی

پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386
...  

می سوزم و می سازم ، شعریست که می خوانم

بعد از تو دگر در شهر یک لحظه نمی مانم

آیینه ی عشق توست این قلب سراسر غم

دیگر پس از این بی تو بشکسته و حیرانم

در شعر تو خواهی ماند آتشکده ی خاموش !

می مانی و خواهی دید بی تو چه پریشانم

آتش زده ای انگار بر جان و نگاه من

یک عمر بدون تو افسرده و گریانم

این عابر دلخسته ، ای کاش که می دانست

از رفتن او هرگز بیزار نمی مانم

 

Cheshmesh

پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386
...  

دیگر زمان ، زمانه ی « مجنون » نیست

« فرهاد » ،

در بیستون مراد نمی جوید ؛

زیرا بر آستانه ی « خسرو » ،

بی تیشه ای به دست کنون سر سپرده است .

در تلخی تداوم و تکرار لحظه ها ،

آن شور عشق

          - عشق به « شیرین » را ،

از یاد برده است .

تنهاست گردباد بیابان ،

تنهاست .

و آهوان دشت ،

- پاکان تشنگان محبت -  

                        چه سال هاست

دیگر سراغ « مجنون » ،

- آن دلشکسته عاشق محزون رام را -  

از باد و از درخت  نمی گیرند

زیرا که خاک خیمه ی « ابن سلام » را

خادم ترین و عبد ترین خادم

- « مجنون » دلشکسته ی محزون است .

در عصر ما

- عصر تضاد ، عصر شگفتی -  

« لیلی »

- دلاله ی محبت « مجنون » است !!

***

ای دست من به تیشه توسل جو

تا داستان کهنه ی « فرهاد » را ،

از خاطرات خفته بر انگیزی . 

ای اشتیاق مرگ

در من طلوع کن .

من اختتام قصه ی مجنون رام را ،

اعلام می کنم .

 

زنده یاد حمید مصدق

 

پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386
...  

خودم را دوست دارم

از روزی که دریافته ام

جز خودم کسی را ندارم

که دلداریم بدهد

برایم آواز بخواند

و با همه ی بدیهایم

ترکم نکند .

از وقتی خودم را دوست دارم

دیگر تنها نیستم .

 

دل آرا قهرمان

 

 

پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386
...  

از هم گریختیم .

و آن نازنین پیاله ی دلخواه را ، دریغ

بر خاک ریختیم !

جان من و تو تشنه ی پیوند مهر بود ،

دردا که جان تشنه ی خود را گداختیم !

بس دردناک بود جدایی میان ما ،

از هم جدا شدیم و بدین درد ساختیم .

دیدار ما که آن همه شوق و امید داشت ،

اینک نگاه کن که سراسر ملال گشت .

آن عشق نازنین که میان من و تو بود ،

دردا که چون جوانی ما پایمال گشت !

با آن همه نیاز که من داشتم به تو ،

پرهیز عاشقانه ی من ناگزیر بود .

من بارها به سوی تو باز آمدم ، ولی

هر بار دیر بود !

اینک من و توییم دو تنهای بی نصیب ،

هر یک جدا گرفته ره سرنوشت خویش .

سر گشته در کشاکش طوفان روزگار ،

گم کرده همچو آدم و حوا بهشت خویش !

 

« ه . ا . سایه »

پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ...  
چرا نمي شود بگويم از شما؟ علامت سئوال
نمي شود بگويم از شما چرا؟ علامت سئوال
به هر طرف كه مي روم مقابل من ايستاده است
هميشه مثل سنگ، زير يك عصا :علامت سئوال
تو آنطرف كنار خط فاصله نشسته اي و من
در اينطرف در انتهاي جمله با علامت سئوال
نمي شود به اينطرف بيايي آه نه به من نگو
دو نقطه بسته راه جمله را علامت سئوال
نخواستند آه من و تو به هم ….ولي براي چه
براي چه نخواستند مادو تا.. علامت سئوال
تو رفته اي و…ردپاي تو كه مانده است
به روي صحنه، بعد واژهءكجا…علامت سئوال
دوباره شاعري كه داخل گيومه بود مي گريست
و بين هق هق شكسته شش هجا علامت سئوال
شنبه شانزدهم تیر 1386
...  

خیال خام پلنگ من به سوی ماه ، جهیدن بود

و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من دل مغرورم پرید و پنجه به خالی زد

که عشق ماه بلند من ورای دست رسیدن بود

گل شکفته خداحافظ ! اگر چه لحظه ی دیدارت

شروع وسوسه ای در من به نام دیدن و چیدن بود

من و تو آن دو خطیم آری ، موازیان به ناچاری

که هر دو باورمان ز آغاز به یکدگر نرسیدن بود

اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما

بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من

فریبکار دغل پیشه بهانه اش نشنیدن بود

چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود

زنده یاد حسین منزوی

شنبه شانزدهم تیر 1386
...  

دوباره پر زدنت را نگاه خواهم کرد

دوباره درد دلم را به چاه خواهم کرد

دوباره پنجره ها باز می شوند آن گاه

غروب سرخ دلم را سیاه خواهم کرد

دوباره لحظه ی زیبای با تو بودن را

فدای کهنه ترین اشتباه خواهم کرد

دوباره شعرترین شعر دفتر خود را

نثار دخترکی بی پناه خواهم کرد

میان رفتن و ماندن سکوت می کنم و

تمام هستی خود را تباه خواهم کرد

اگر چه باختم اما همیشه و همه جا

به یاد چشم سیاهت گناه خواهم کرد

سیاوش سعادت – اصفهان

شنبه شانزدهم تیر 1386
...  

باران کم کم از  نفس افتاده ی بهار !

بر پشت بام خانه ی من آمدی چه کار ؟

حسی برای تازه شدن نیست در دلم

از آسمان ساکت شعرم برو کنار

از دستهای خشک تو آبی نمی چکد

بیزارم از دو قطره ی با منتت نبار

               

 ***

باغی که زیر پای تو پژمرد و دم نزد

اندام زخم خورده ی من بود روزگار

« بر ما گذشت نیک و بد اما...» تو بی خیال

پاییز باش و بعد زمستان ، چرا بهار ؟

دیگر کسی به باغ توجه نمی کند

وقتی نداده میوه به جز نیشهای خار

با مردم همان طرف شهر باش و بس

بغضی گرفته راه گلو را به اختیار

دارد بهار می گذرد با گلوی خشک

چشمان من قرار ندارند از قرار

جواد کلیدری

شنبه شانزدهم تیر 1386
فکر می کردم ..... ...  

فکر می کردم

              عشق

          همه ی درد ها را درمان می کند

فکر می کردم

               زمان

         همه چیز را فراموش می کند

فکر می کردم

                گریه

                      همیشه آرام می کند

فکر می کردم

               تو

                  همه چیز را می فهمی

فکر می کردم

               مرگ

                     به موقع فرا می رسد

                                            اما نیامد

                                                  و من تنها ماندم.

دل آرا قهرمان

جمعه پانزدهم تیر 1386
...  

در شاهراه ها

-  در ازدحام سرعت و آهن - 

که در کرانه هاش

دیگر گیاه نمی روید

و اعتبار بودن و نابودی

تنها تصادفی است که از سر گذشته است

دیگر به عشق چه اندیشی ؟

مجنون برای خویش بیابان داشت

و می گذاشت

با جمله ی وحوش

             - راز دل خویش در میان

فرهاد

با ضربه های تیشه

اندوه عشق را

با کوه می سرود

امروز

در شهر و در بیابان

طومار جاده هاست

- انبوه زار سرعت و آهن –

و نیست

با هیچ کس توان شنیدن

شاعر

آن عاشق قدیمی

در زیر بار الم

                پیر می شود

معشوق

در ازدحام شهر

در اجتماع این همه تبعیض

                            دلگیر می شود

معشوق

پشت در سفارت

در یک صف طویل

در انتظار نوبت ویزا نشسته است

شاعر

در انتظار چاپ کتابش

در پشت باجه ی سانسور

                   تنها نشسته است.

 

زنده یاد حمید مصدق

 

جمعه پانزدهم تیر 1386
...  

و آمدی که بریزی به هم جهانم را

به نا کجا بکشی پای ناتوانم را

مهم نبود که ویران شدم به خاطر تو

دلم خوش است که پس دادم امتحانم را

شروع کرده ام از این به بعد پیر شوم

به نیش عقربه ها می کشم زمانم را

به من مگیر که دیوانه ات شدم ، هر چند

به باد می دهد این داغ ، دودمانم را

***

و آمدی که به پایم بپیچی و بروی

و می روم که ببندم دل و دهانم را

***

کسی نخواست ببیند که دوستت دارم

که تو کنار زدی بهترین کسانم را

گذاشتند فقط دشمنان خونی من

به گور خود ببرم باور جوانم را

گذاشتند وصیت کنم که بعد از من

به گرگها بسپارند استخوانم را

چه سرنوشت غریبی کسی مرا نشنید

که بی امان چه داغی برید امانم را

حسین هدایتی