تبليغاتX
صدای سکوت
صدای سکوت
....سرنوشت من سرودن است .....
پنجشنبه هفتم تیر 1386
خداحافظ ...  

برو ای خوب من ، هم بغض دریا شو ، خداحافظ !

برو با بی کسی هایت هم آوا شو ، خداحافظ !

 

تو را با من نمی خواهم که « ما » معنا کنم دیگر ...

برو با یک « من» دیگر بمان « ما » شو ، خداحافظ !

 

من اینجا از غـروب آکــنده  و خستـه

تو اما با طلوعی تازه فردا شو ، خداحافظ !

 

نمی پرسم چرا سوزاندی و بی اعتنا رفتی !

نمی پرسم ، تو هم تکرار غم ها شو ، خداحافظ !

 

دگر ای آشنا ! بیگانه کردی با خودت ما را ...

برو از غربتـم ! تنهای تنها شو ، خداحافظ !!

چهارشنبه ششم تیر 1386
...  

کودک نجوا کرد :خدايا با من حرف بزن . مرغ دريايي آواز خواند کودک نشنيد . سپس کودک فرياد زد : خدايا با من حرف بزن . رعد در آسمان پيچيد اما کودک گوش نداد . کودک نگاهي به اطرافش کرد و گفت :خدايا بگذار ببينمت . ستاره اي درخشيد اما کودک توجه نکرد . کودک فرياد زد :خدايا به من معجزه اي نشان بده . ويک زندگي متولد شد اما کودک نفهميد . کودک با نا اميدي گريست . خدايا با من در ارتباط باش . بگذار بدانم اينجايي . بنابراين خدا پايين آمد و کودک را لمس کرد . ولي کودک پروانه را کنار زد و رفت .

سه شنبه پنجم تیر 1386
...  

چیز مهمی نیست آقا ، کاملا خوبم

دارم برای قاب عکست میخ می کوبم

بر روی این دیوار سرد لعنتی ، یا نه....!

روی دل دیوانه ی همیشه آشوبم !

 

سر دردهایم ؟ دائمی ، همیشگی ، عادی ست!

حل می شود با قرص های سبز مرغوبم!

غمگین نشو از زخم بر پیشانیم وقتی  _

- بر چارچوب خاطرات کهنه مصلوبم !

 

هی پلک بر هم می گذارم از سر اجبار

شاید به چشمانت نیفتد چشم مرطوبم

اینبار اگر لب وا کند این چشمه های اشک

دیگر به سر وا کردن این زخم مغلوبم

 

دائم در و دیوار را پر می کنم از تو

از نامه ها ، از عکس ها ، از عشق مکتوبم!

این بغض ها و این نفس های گره خورده

دارد گواهی می دهد از وضع مطلوبم !!

 

* * *

تو گونه های خیس من را پاک خواهی کرد

من ، سر بر این دیوار های سرد می کوبم!

سه شنبه پنجم تیر 1386
...  

تو قلهء خیالی و تسخیر تو محال

بخت منی که خوابی و تعبیر تو محال

ای همچو شعر حافظ و تفسیر مثنوی

شرح تو غیر ممکن و تفسیر تو محال

عنقای بی نشانی و سیمرغ کوه قاف

تفسیر رمز و راز اساطیر تو محال

بیچارهء دچار تو را چاره جز تو چیست

چون مرگ ناگزیری و تدبیر تو محال

ای عشق، ای سرشت من، ای سر نوشت من

تقدیر من غم تو و تغییر تو محال!!!!! 

سه شنبه پنجم تیر 1386
...  

همیشه

باور داشتم

یک عصر جمعه

تنها که بمانم

خانه که نباشی

خواهم مرد

.....

چه دشوار است

درک ِ دیگر نداشتن تو

ندیدن ات

و به یاد نیاوردن ات

چه دشوار است

این همه را پذیرفتن...

.....

هفته ها

گذشته

حال

خوب می دانم!

که

هیچ گاه

باز نمی گردی

نمی توانی

که

بازگردی

.....

امروز

جمعه

هشتم تیر بود.

شب می شود

و هنوز

نرسیده است:

مرگ 

جمعه دیگر شاید.

پژمان الماسی نیا 

 

سه شنبه پنجم تیر 1386
...  

حوای ساده! چه کردی ایمان بارآورم را
در دست شیطان نهادی دستان عصیانگرم را

یک لحظه ، یک لحظهّ گم ، نه سیب ماند و نه گندم
یک شعلهّ بی ترحم ، آشفت خاکسترم را

ناگاه طوفانی از غم ، ما را جدا کرد از هم
افکند در قعر دوزخ هر ذرهّ پیکرم را

احساس کردم حرامم ، یک روح نیمه تمامم
انگار گم کرده بودم آن نیمهّ دیگرم را

هر چند حسرت نصیبم، آوارهّ عطر سیبم
اما تو را دوست دارم...دشمن ترین یاورم را

دور از تو دور از بهشتم ، در برزخ سرنوشتم
بگذار بگذارم ای دوست بر شانه هایت سرم را

سهم من از تو همین است، از بوی تو مست باشم
عمری به راهت بدوزم چشمان ناباورم را

دوشنبه چهارم تیر 1386
...  

از همان روز ازل،آب گذشت از سر من
چه غم ار باد برد خرمن خاكسـتر من
من به اين خواستن و باختنم ساخته ام
بيخودي پا مكش اي حوصله از باور من
اولين بار دلم نيست كه افتاده به خاك
شرمسار است زمين از دل خاكي تر من
گر خوشيهاي مرا دوست به بيداد گرفت
بعد از اين دربدري دلخوشـي ديگر من
گله اي نيست اگر عاقبـتم مرگ شود؛
آخرين سهم من و خاطر غـم پرور من
هرگز از خيره سري دست نخواهم برداشت
مشو بي فايده اي عشق ! ملامتگر من
فرهاد صفريان

دوشنبه چهارم تیر 1386
...  

داشت مي رفت چتر بردارد بعد يك لحظه از خودش پرسيد

مي شود با تو خشك بودن را زير يك چتر زندگي ناميد؟

با خودش گفت بعد از اين بايد مثل عكس توكاغذي بشوم

گرچه برعكس گريه كردن او،عكس مثل هميشه مي خنديد

بعد با خود ادامه داد:بله، مثل عكس تو كاغذي بشوم

مثل عكس تو خشك و تكراري،مثل عكس خودت سياهوسفيد

از دم پله ها كه رد مي شد مثل هر بارچشم خود را بست

با خودش باز هم تجسم كرد آخرين دفعه اي كه او را ديد

تك تك روزها به سرعت برق توي ذهنش عبور مي كردند

آخرين گريه هاي تابستان،اولين خنده هاي بعد از عيد

يكنفر چند هفته است مدام بي هدف دور خويش مي گردد

مثل سياره هاي نامكشوف،مثل منظومه هاي بي خورشيد

آسمان زير صفر بود ولي ، همچنان با خودش قدم مي زد

نفسش داشت بند مي آمد، زير چتري كه برف مي باريد

 آرش فرزام صفت

دوشنبه چهارم تیر 1386
...  

حكمم از زمين رها شدن نبود
 
سرنوشت من خدا شدن نبود
 
از هزار چوب خيزران يكي
 
در قواره ي عصا شدن نبود
گيرم استخوان به نيش هم كشيد
 
سگ به جوهر هما شدن نبود
 
از چهل در طلسم قصه ام
 
هيچ يك براي واشدن نبود
 
تو در آينه شما شدي ولي
 
با منت توان ما شدن نبود
 
آري آشنا شدن هم از نخست
 
جز به خاطر جدا شدن نبود

زنده یاد حسین منزوی

یکشنبه سوم تیر 1386
...  
با تیر و کمان غرورت

                           سنگ میزنی

                                     بر شیشه های بیقراریم.

زنگ خاطراتم را میزنی و فرار میکنی.

                                   فرصتی نیست

                                         فرارنکن.

معنی این شیطنت ها را بگو

                           این بار اگر دلت در حیاط قلبم افتاد

                                                                    سراغش را نگیر.

                            پس نمی دهم

            به جریمه ی زنگ هایی که زدی و فرار کردی.

 

 

جمعه یکم تیر 1386
...  

هرچند که از آینه بی رنگ تر است

از خاطر غنچه ها دلم تنگ تر است

 

بشکن دل بی نوای ما را ای عشق!

این ساز شکسته اش خوش آهنگ تر است

 

زنده یاد دکتر حسن حسینی

جمعه یکم تیر 1386
...  

... و پژمرد در روزگار من و تو

شكوفه ، شكوفه ، بهار من و تو

 

بيا اي برادر ! گره خورده با هم

شب و جاده و كوله بار من و تو

 

براي تكان دادن بغض اين شهر

نشد يك نفر نيز ، يار من و تو

 

شكستيم در خود ، خبر هم ندارد

كسي از دل داغدار من و تو

 

و مردي كه جان داد در باد مي گفت

كه ديگر تمام است كار من و تو

 

نه مردي ، نه اسبي ، نه تاري ، تفنگي

چه مانده از ايل و تبار من و تو

 

غزلهايي از خون و خاكستر و اشك

همين است دار و ندار من و تو

 

به هر زخم ما پايكوبي نمودند

لگدمال شد اعتبار من و تو

 

به پا مي شود آخرين پايكوبي

همين روزها بر مزار من و تو

 

پر از زوزة گرگ و كولاك و برف است

زمستان ، زمستان ، بهار من و تو

 

حسن صادقی پناه