تبليغاتX
صدای سکوت
صدای سکوت
....سرنوشت من سرودن است .....
دوشنبه چهاردهم خرداد 1386
...  

من آخرين سخنم يك نگاه خواهد شد

درست مثل سرآغاز راه خواهد شد

 

چه لحظه هاي قشنگي است با تو بودن و حيف

كه مثل خال قشنگت تباه خواهد شد

 

به آفتاب نگاهت،بگو كه غير از تو

كه سايه هاي مرا سر پناه خواهد شد؟

 

وبوي پيرهنت اي عزيز دور از دست

حضور يوسفي ات را گواه خواهد شد؟

 

ولي نه بيژن ما را دو باره رستم نيست

ولي نه يوسف مصرم به چاه خواهد شد

 

و مثل زاغ نشسته به نعش يك قمري

لباس روشن عمرم سياه خواهد شد

 

مصطفي دشتي

 

شنبه دوازدهم خرداد 1386
....عاشق بودنم ...  

گرچه كوبيدي خودت خنجر به عاشق بودنم

پي نبردي تا ابد آخر به عاشق بودنم

غير ممكن مي‌شود ممكن، تو مي‌ديدي اگر

شك نمي‌كردي كمي ديگر به عاشق بودنم

شاعرم. نه، ظاهرم را بي‌خودي سنجيده‌اي

تكيه كردي اين وسط كمتر به عاشق بودنم

با همين سرگيجه‌ها و اشتهاي كور من

كم كمك پي‌ مي‌برد مادر به عاشق بودنم

مي‌روم از كوچه‌هاتان، ها! سياوش مي‌شوم

گرچه شايد خورده اينجا ضربه عاشق بودنم

مي‌روم در لابلاي تلخها با واژه‌هام

تا بينديشم كمي بهتر به عاشق بودنم

امير حسين نورالديني

شنبه دوازدهم خرداد 1386
....بخند حرفی نیست ...  

به التماس نجیبم بخند حرفی نیست

شکسته پای شکیبم بخند حرفی نیست

در امتداد جنونم بیا و  رو در رو

به خندههای عجیبم بخند حرفی نیست

از آخرین نفس کوچه هم پرم دادند

به این غروب غریبم بخند حرفی نیست

طلسم اشک مرا با فریب دزدیدند

تو هم برای فریبم بخند حرفی نیست

من از عبور نگاهی شکستهام، آری

شکستن است نصیبم بخند حرفی نیست

به حال من پری دل گرفته هم خندید

تو هم بخند حبیبم ـ بخند حرفی نیست

مسعود سلاجقه

شنبه دوازدهم خرداد 1386
...  
این قصه بر اساس تمی سینمایی است
برداشت نخست:
                       چقدر ابتدایی است -
اینکه: تو عاشق کسی اصلا نباشی و-
کارت مدام « از چه ندانم سرایی» است
از یک سلام ساده، شروع سکانس۲
شاعر! چقدر لحن صدایت خدایی است
خانم چقدر چشم شما حرف می زند
لحنش شبیه سادگی روستایی است
در واژه های شعر به دنبال چیستی؟!...
بی عشق شاعری چه قدر بی وفایی است
اول بگرد و گمشده ات را به چنگ آر
این شعر ها بهانه ی یک همصدایی است
توی سکانس بعد تو عاشق شدی و شعر
سرگرم عشق، همدم فنجان چایی است-
که توی آن کسی به تو لبخند می زند
لبخند ها که اول یک آشنایی است
مردی که از کبوتر قلبش پریده و ...
تا آسمان هشتم چشمت هوایی است
*
در خود فرو که می روی آزاد می شوی
این پیله ها مقدمه ی یک رهایی است
هی زیر گریه می زنی و بچه می شوی
شاید که ترس و واهمه ات از جدایی است
مردم چقدر پشت سرت حرف می زنند
.................................................
*
برداشت نهایی این تم جنایی است
تو قاتل کسی شده ای که چه بی گناه...
جرمش در انتظار تو سر در هوایی است -
وقتی پرنده ی سر بامش پریده است
وقتی همیشه منتظرت - تا بیایی - است
*
حالا بیا و خاطره های مرا بیار
بعدا برو جواب چرای مرا بیار
شنبه دوازدهم خرداد 1386
...  

                                           آماده ام به دست غمت پرپرم کنی
                                     این رسم عشق نیست که غم پرورم کنی

تا کولی وجود من آواره ات شود
خاک هزار فاجعه را بر سرم کنی

در من خیال و خاطره آتش گرفته اند
ابری شو و ببار که خاکسترم کنی

ای برکهء خیال! چرا سعی می کنی
هر شب در عمق خاطره غوطه ورم کنی؟

آرامش وجود تو ایجاب می کند
در بسترت بریزی و نیلوفرم کنی

من هیچ وقت عاشق خوبی نبوده ام
شاید از این به بعد تو عاشق ترم کنی!

وقتی که «بودن تو» برایم «رسالت» است
این کار ساده ایست که پیغمبرم کنی

احساس می کنم که کم آورده این غزل
چیزی شبیه معجزه تا باورم کنی

مژگان عباسی

جمعه یازدهم خرداد 1386
مي‏خواستم عزيز تو باشم خدا نخواست ..... ...  

مي‏خواستم عزيز تو باشم خدا نخواست
همراه و همگريز تو باشم خدا نخواست
مي‏خواستم كه ماهي غمگين بركه اي
در دست‏هاي ليز تو باشم خدا نخواست
گفتـم در اين زمانهء كج‏فهمِ كند ذهن
مجنون چشم تيز تو باشم خدا نخواست
مي‏خواستم كه مجلس ختمي براي اين
پائيز برگــــريز تو باشــــم خدا نخواست
آه اي پري هر چه غزلگريــــه! خواستم
بيــت ترانه‏اي ز تو باشم خدا نخواست
مظلوم ساكتم! به خدا دوست داشتم
يارِ ستمْ ستيز تو باشم خدا نخواست
نفرين به من كه پوچي دستم بزرگ بود
ميخواستم عزيز تو باشم خدا نخواست.

فرهاد صفريان

پنجشنبه دهم خرداد 1386
تمام سهم من از تو...... ...  

تمام سهم من از تو؛ همين بيست و سه تا دفتر
همين هايی که سوزاندم و شد يک تپه خاکستر
تمام سهم من از تو؛ همین بيست و سه شاخه گل
که بر تابوت جســــــــم خود شبانه می کنم پر پر
تمام سهـم من از تو ؛ صـدای چک چک باران
که می کوبـــد تـــــــن خود را به بام خانهء هاجر
تمام سهم من از تو؛ همين که سنگی ام ديگر
و عشقی احتمالی را نمی ـ هرگز ـ کنم باور
تمام سهم من از تو؛ فقط يک در و يک ديوار
به سوی نور يک ديوار ، به سوی فاجعه يک در
تمام سهم من از تو؛ دو دست ـ آغوش ـ بيهوده
که حتی آخر قصه نمی چسبـــــد به يکديگر
تمام سهم من از تو؛همين عکسی که در قاب است
و آن لحظه تو می گفتی که لطفا يک کم عاشقتر
تمام ســـــــــهم من از تو ؛ بـدون ذره ای اغراق
همـــــــــــين روح پريشـان خراب بی در و پيکر
تمام سهــم من از تو ؛ همين که آخر قصــــــــه
بگويم يا که بنويسم : برو يادت به خی ... نه شر!
تمام سهم من از تو...همين جا خسته شد شاعر
و يک سيگار روشن کرد ، قدم زد پک زد و از سر ،
دوباره سعی خود را کردو اعصابش که داغان شد
غزل را خط خطی کردو نوشت از خير اين بگذر.


محسن باقرلو

سه شنبه هشتم خرداد 1386
شعری بخوان ..... ...  

 

دیگر کدام آینه را امتحان کنم

با این غمی که می شکند تا بیان کنم

بغضی که در نبود تو پیراهن من است

حیف از خودم اگر به تن این و آن کنم

در آفتاب یک نفس غربتی که هست

شعری بخوان که بر سر خود سایبان کنم

شعری بخوان چنان که تو را - گر چه نیستی -

اینجا کنار خستگی خود گمان کنم

هنگام آن رسیده که این بغض کهنه را

آیینه ای بیاورم و امتحان کنم ؟!

علیرضا دهرویه

سه شنبه هشتم خرداد 1386
غروب هفتم دی ...ایستگاه راه آهن.... ...  

غروب هفتم دی ، ایستگاه راه آهن

و حس و حال غم آلود لحظه ی رفتن

هوا به طرز عجیبی  گرفته است مرا

و قطره – شرشر باران به روی پیراهن

-مسافران گرامی ! قطار ساعت هفت

برای رفتن آماده می شود لطفاً

«مرا ببوس» در این لحظه های باید رفت

چقدر بر تن من تلخ می وزد شیون

تکان دست مسافر و سینه خیز قطار

صدای سوت خداحافظی و گریه ی زن

چرا نمی شنوی التماس دستم را ؟

کجای این شب تاریک می روی بی من ؟

کسی دچار قطاری که می رود شده است ؟

تمام سینه اش آشوب ، جنگل سوزن

کنار پنجره دیگر تکان دست نبود

دو خط خیس موازی ، صدای گنگ ترن

به انتظار تو در ایستگاه می مانم

که بوی پونه بیاری، که بوی آویشن

تو باز می رسی از راه با قطار بهار

سفر به خیر عزیزم ، پرنده ی روشن !

 

جواد کلیدری