بگذار تا مقابل روی تو بگذریم
دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم
شوقست در جدایی و جورست در نظر
هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم
روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست
بازآ که روی در قدمانت بگستریم
ما را سریست با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم
گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من
از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم
ما با توایم و با تو نهایم اینت بلعجب
در حلقهایم با تو و چون حلقه بر دریم
نه بوی مهر میشنویم از تو ای عجب
نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم
از دشمنان برند شکایت به دوستان
چون دوست دشمنست شکایت کجا بریم
ما خود نمیرویم دوان در قفای کس
آن میبرد که ما به کمند وی اندریم
سعدی تو کیستی که در این حلقه کمند
چندان فتادهاند که ما صید لاغریم
سعدی
مي نويسم اسم خود را رويِ ديوانی که نیست
رويِ ديــوان غزلــهاي پــريشانی که نیست
مثل پنهان گريه اي شبهاي شعرم بي صداست
بي صداتر از نفــوذ روحِ پنهانی که نیست.
اختناقي در پس پشت ِصدايم حاكم است،
گر زبان را كرده ام سردرگريبانی که نیست
صدقناري خون ميان ساقه هايم لخته بست
لخته ازدرجازدن درحجم گلدانی که نیست
بيت آخر اولين حرف خودم را ميزنم
با تو اي سنگين ساكت!از زمستانی که نیست
بين عادتهاي مردم گم نخواهم شد اگر
دست سردم را بگيري در خيابانی که نیست
فرهاد صفریان
خسته شدم از توالي زندگي ام
از اين همه ماست مالي زندگي ام
انگار فقط سكوت انداخته اند
بر روي نوار خالي زندگي ام
جلیل صفر بیگی
يك شاخه رز، يك شعر ،يك ليوان چايي
آنقدر اينجا مي نشينم تا بيايي!
از بس كه بعد از ظهرها فكر تو بودم
حالا شدم يك مرد ماليخوليايي!
بعد از تو خيلي زندگي خاكستري شد
رنگ روپوش بچه هاي ابتدايي!!
يك روز من را مي كشي با چشمهايت
دنيا پر است از اين رمان هاي جنايي
اي كاش مي شد آخرش مال تو بودم
مثل تمام فيلمهاي سينمايي!!
امسال هم تجديد چشمان تو هستم
مي بينمت در امتحانات نهايي
مي بينمت؟امانه!مدتهاست مانده است
يك شاخه رز...يك شعر...يك ليوان چايی
رضا عزیزی
اگر چه دلت عشق را در به رو بست
«صدا كن مرا» كه «صداي تو خوب است»
خدا روزي از روزهاي قشنگش
دلم را گرفت و به يك تار مو بست
همان لحظه بغضي شبيه صدايت
به طرزي غم انگيز، راه گلو بست
غم انگيز و بي روح، لبريز اندوه
نگاه تو خورشيد تنگ غروبست .
اگرچه دلت لحظه اي پيش من نيست
و معجوني از آهن و سنگ و چوبست،
نبايد بپرسم ولي بي خيالش
عزيزم! چرا اينقَدَر عشق خوبست؟!
اكبر ياغي تبار
یک جاده، یک مسافر تنها،پیاده رو
دختر از این دو راهی خلوت عقب برو
شب می شود سیاهی مطلق غریبه نیست
با دستهای خسته ی من،با نگاه تو
از پشت شیشه دست خود را تکان نده
محض رضای خاطره هامان نرو،نرو
هر شب هزار شیوه تو را داد می زنم
گاهی غزل، قصیده و گاهی سپید ، نو
از هر کجای قصه بگویم تو با منی
از ابتدا و انتهای غزل می رسم به تو
بگذار این سیاهی مطلق عوض شود
شبها به آسمان دل من ستاره شو
زهرا امیری
تو آسمانی و من ریشه در زمین دارم
همیشه فاصله ای هست،داد از این دارم
قبول کن که گذشته ست کار من از شک
که سالهاست به تنهایی ام یقین دارم
تو نیز دغدغه ات از دقایقت پیداست
مرا ببخش اگر چشم نکته بین دارم
بخوان و پاک کن و نام خویش را بنویس
-به دفتر غزلم – هر چه نقطه چین دارم
کسی هنوز عیار تو را نفهمیده است
منم که از تو به اشعار خود نگین دارم
محمد علی بهمنی
سکوت می کنم و عشق ، در دلم جاری است
که این شگفت ترین نوع خویشتن داری است
تمام روز ، اگر بی تفاوتم ؛ اما
شبم قرین شکنجه ، دچار بیداری است
رها کن آنچه شنیدی و دیده ای ؛ هر چیز
به جز من و تو و عشق من و تو ، تکراری است
مرا ببخش ! بدی کرده ام به تو ، گاهی
کمال عشق ، جنون است و دیگر آزاری است
مرا ببخش اگر لحظه هایم آبی نیست
ببخش اگر نفسم ، سرد و زرد و زنگاری است
بهشت من ! به نسیم تبسمی دریاب
جهان جهنم ما را ، که غرق بیزاری است
زنده یاد حسین منزوی
دیدم او را آه بعد از بیست سال
گفتم : این خود اوست،یا نه، دیگری ست
چیزکی از او در او بود و نبود
گفتم : این زن اوست ؟ یعنی آن پری ست ؟
هر دو تن دزدیده و حیران نگاه
سوی هم کردیم و حیران تر شدیم
هر دو شاید با گذشت روزگار
در کف باد خزان پرپر شدیم
از فروشنده کتابی را خرید
بعد از آن آهنگ رفتن ساز کرد
خواست تا بیرون رود بی اعتنا
دست من در را برایش باز کرد
عمر من بود او که از پیشم گذشت
رفت و در انبوه مردم گم شد او
باز هم مضمون شعری تازه گشت
باز هم افسانه ی مردم شد او
زنده یاد حمید مصدق
خوابی و چشم حادثه بيدار می شود...
هفت آسمان به دوش تو آوار می شود.
خواب زنانه ايست به تعبير گل مکوش!
گل در زمين تشنهء ما خار می شود.
برخيز تا به چشم ببينی چه دردناک
آيينه پيــــــش روی تو ديـوار می شود.
ديگر به انتظار کداميـــــن رسالتی
وقتی عصای معجزه ها مار می شود...
.........
وحشت نشسته باز به هر برگ اين کتاب
تاريخ را ببيـــن که چه تکرار می شود.
محمد علی بهمنی
خلاف آمدنت رفتنت زمستانی است
که چشمهای غزل واژه واژه بارانی است
تو هم که مثل غزل های عا شقانه من
هميشه آمدنت دير و رفتنت آنی است
همين که چشم به هم ميزنيم می بينيم
غزل تمام شد و بيت بيت پايانی است
دو سال بعد به ذهنت خطور خواهد کرد
که مرد اين غزل عاشقانه زندانی است
و فکر می کنم به راه بيفتی آن روز
اگر چه فاصله اين دوسال طولانی است
و می رسی و میزنی به در اما
جواب می شنوی : مرد رفت اينجا نيست
حسين حاجی هاشمی
دیشب كسي مزاحم خواب شما نبود؟
آيا زني غريبه در اين كوچهها نبود؟
آن دختري كه چند شب پيش ديدهايد
دمپايياش ـ تو را به خدا ـ تا به تا نبود؟
يك چادر سياه كشي روي سر نداشت؟
سر به هوا و ساده و بي دست و پا نبود؟
يك هفته پيش گم شده آقا! و من چقدر
گشتم، ولي نشاني از او هيچ جا نبود
زنبيل داشت، در صف نان ايستاده بود
يك مشت پول خرد … نه آقا گدا نبود!
يك خرده گيج بود ولي نه…فرار نه
اصلاً به فكر حادثه و ماجرا نبود
عكسش؟ درست شبيه خودم بود،مثل من
هم اسم من، ولحظه اي از من جدا نبود
يك دختر دهاتي تنها كه لهجه اش
شيرين و ساده بود ، ولي مثل ما نبود
آقا! مرا دقيق ببين ، اين نگاه خيس
يا اين قيـافه در نظرت آشنا نبود ؟
ديشب صداي گريه ي يك زن شبيه من
در پشت در مزاحم خواب شما نبود؟
پانته آ صفايي بروجني
عجيب بود نگاهش شبيه باران بود
فرشتهاي كه دقيقاً شبيه انسان بود
همان كه خانهي آنها پر از اقاقيهاست
همان كه پنجرهاش رو به سوي ايوان بود
تمام خاطرههايش ميان يك گلدان
هميشه چشم قشنگش به چشم گلدان بود
سلام … ! پنجره اما دوباره تعطيل است
هراس پنجرهها از هجوم توفان بود
هزار واژهي مرموز در سكوتش ماند
سكوت مسألهدارش شروع پايان بود
شما كه اهل سكوتيد ساده ميفهميد
كه غرق جذبهي چشمش شدن چه آسان بود
ولي چه فايده وقتي بهار دستانش
براي من كه خزانم فقط زمستان بود.
مرتضي قاسمي
از هم گریختیم .
و آن نازنین پیاله ی دلخواه را، دریغ
بر خاک ریختیم !
جان من و تو تشنه ی پیوند مهر بود ،
دردا که جان تشنه ی خود را گداختیم !
بس دردناک بود جدایی میان ما ،
از هم جدا شدیم و بدین درد ساختیم .
دیدار ما که آن همه شوق و امید داشت ،
اینک نگاه کن که سراسر ملال گشت .
و آن عشق نازنین که میان من و تو بود ،
دردا که چون جوانی ما پایمال گشت !
با آن همه نیاز که من داشتم به تو ،
پرهیز عاشقانه ی من ناگزیر بود .
من بارها به سوی تو باز آمدم ، ولی
هر بار دیر بود !
اینک من و توییم دو تنهای بی نصیب ،
هر یک جدا گرفته ره سرنوشت خویش.
سرگشته در کشاکش طوفان روزگار ،
گم کرده همچو آدم و حوا بهشت خویش !
«ه.ا.سایه»
هرچند دیر آمدی اما چقدر زود
باران مسیر بدرقه ات را گرفته بود
چشم مرا ندیدی تا روشنت کنم
با نقطه های روشن شبهای این حدود
سمتی که آسمان و زمین می خورد به هم
گویا برای تو افقی تازه می نمود
راه به هم رسیدن ما توی قصه هاست
شاید زدی دوباره به خوابم ولی چه سود ؟
در قصه ها همیشه یکی بود و آن یکی .....
هر بار بغض کرده مرا گنبد کبود
پک میزنم درون خودم آه...آه...آه
خاکسترم نشسته در این حلقه های دود
بود و نبود من تویی اما برای تو
فرقی نداشت اینکه یکی بود یا نبود
«اصغر معاذی»
