تبليغاتX
صدای سکوت
صدای سکوت
....سرنوشت من سرودن است .....
دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386
یک اتفاق ساده ....... ...  

یک اتفاق ساده  ولی ناگهان ، تویی

دردی به عمق خاطره ی استخوان ، تویی

یک عالم انفجار سراپا نهان  منم

آرامش چگونگی شوکران ، تویی

تاریکم آنچنان که خودم را نیافتم

فانوس کوچه های نهان در نهان ، تویی

متروک دستهای خودم ، سوگنامه ام

فصل پر از کبوتر این داستان ، تویی

دایم سکوت شعر برایت ، همین و هیچ

آهنگ تارهای ولایت نشان ، تویی

چون مرگ شانه های خودم را شکسته ام

تسکین دردهای به ژرفا نهان ، تویی

حسن حیدر بیگی

شاعر معاصر افغان

 

 

دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386
...  

دیگر زمان ، زمانه ی « مجنون » نیست

«فرهاد» ،

در بیستون مراد نمی جوید ؛

زیرا بر آستانه ی «خسرو» ،

بی تیشه ای به دست کنون سر سپرده است.

در تلخی تداوم و تکرار لحظه ها ،

آن شور عشق

          ، عشق به «شیرین» را ،

از یاد برده است .

تنهاست گردباد بیابان،

تنهاست .

و آهوان دشت ،

- پاکان تشنگان محبت –

                             چه سالهاست 

دیگر سراغ «مجنون» ،

- آن دل شکسته ی  عاشق محزون رام را –

 از باد و از درخت نمی گیرند

زیرا که خاک خیمه ی «ابن سلام» را

خادم ترین و عبد ترین خادم

«مجنون» دل شکسته ی محزون است .

در عصر ما

- عصر تضاد ، عصر شگفتی –

«لیلی»

دلاله ی محبت «مجنون» است !! 

***

ای دست من به تیشه توسل جو

تا داستان کهنه ی «فرهاد» را ،

از خاطرات خفته بر انگیزی .

ای اشتیاق مرگ

در من طلوع کن .

من اختتام  قصه ی مجنون رام را ،

اعلام می کنم .

 

زنده یاد «حمید مصدق»

 

دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386
...  

میزبان باران بودم

گلی برایم به یادگار گذاشت

میزبان آفتاب بودم

آیینه ای برایم به یادگار گذاشت

میزبان درخت بودم

شانه ای برایم به یادگار گذاشت

مهربانم !

میزبان تو که شدم

گل و شانه و آیینه ام را با خود بردی

و شعری برایم به جا گذاشتی .

 

                                     از کتاب : «زنی آهسته گفت عشق »

جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386
....در مه ...  

 

و عشق پنجره ای بود واشده در مه

دوتیره روشن محو و رها شده در مه

 

تو دیر می رسی از راه و پشت این دیوار

مسیر کوچهء ما جابجا شده در مه

 

تو دورمی شوی ازنقطه ای که پنجره بود

و می رسی به دو دستی که «ها» شده در مه

 

به من نمی رسی و من به تو نمی رسم و ...

کلاغ با من و تو همصدا شده در مه

 

:صدای پر زدن باد را نمی شنوی؟

پرنده نیست نه،برگی رها شده در مه

 

بدون حوصله پس می زنی تو برگی را

که تازه با تن تو آشنا شده در مه

 

به زیر پای تو له می شود هنوز اما

به شاخه زل زده برگ جداشده در مه

 

چه فرق می کند آیا که عشق،پنجره، دست

همیشه بازترین بوده...یا شده در مه

 

حمید رضا وطن خواه

پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386
...  

 

حتماً برايت اتفاق افتاده گاهي

گاهي كه دلتنگي و در بين دوراهی

 

چيزي شبيه شعر مي‏آيد سراغت

چيزي شبيه يك غم شيرين و واهی

 

هي شادي و غمگيني و از فرط اندوه

در خود فرو مي‏ريزي و با هر نگاهي،

 

مي‏پاشي از هم مثل يك گلدان خالي

دلتنگي و در جستجوي سرپناهی

 

با اينكه مي‏داني اگر شعري بگويي

شايد كمي از غصه‏هايت را بكاهی

 

اما نمي‏داني چرا حرفي نداري

از فرط دلتنگي و از بي تكيه‏گاهی

 

در گوشه‏اي از خانه با اشعار حافظ

پر مي‏كني تنهاييت را گاه گاهی

 

تو شاعري! پس سعي كن مانند سابق

در لحظه هاي خستگي و بي پناهی

 

با غصه هايت سر كني ،تو مي‏تواني

با غصه‏هايت سر كني وقتي بخواهی

 

مريم سقلاطونی

دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386
................ ...  

 روايت اول: 

                                                                    
من راوی‌ام ... تو شخصيت داستان من
انكــــار کن که آمــــده‌ای در جهان من
با يک تم جنــــــــــايی مبهم موافقی ؟
با يک رُمانس عشق ؟ بگو قهرمان من !
اين‌جا ـــ درون قصه‌ی من ، شهرزاد شب !
بعد از دو قرن آمده‌ای در زمان من ...
... و راه ميروی دل من تاپ ... تاپ ... تاپ
حالا صدای پای شما از زبان من ،
بر سطرهای کاغذ من جان گرفت و بعد
در خوابی عاشقانه شدی ميهمان من ـــ

       روايت دوم: 
                                                                                         
من روای‌ام ... ولی وسط خواب‌هام تو ،
مجبور می‌شوی که بگويی بيان من ،
اصلا به ذهنيات شما جور نيست پس
ديگر چه جای سنجش سود و زيان من
حالا دوباره پای شما ... تاپ ... تاپ ... تاپ
هرگام ميروی تو و هر لحظه جان من !
از اين به بعد قصه‌ی ما گريه آور است
پيچيده توی خانه صدای « بنان » من

 روايت سوم:

                                    
راوی تويی!!...و من که از اين‎خواب می‌پرم
زُل می‌زنم که اين همـــه‌ی آسمان من!
اصلا ستاره مثل تو آيا نداشته است؟
يا اشتـــــباه بوده تــم داســـــتان من ؟
اينـــــجا فضا به سود تو تغيير می‌کند !
بی‌هوده نيست دغدغه‌ی دوستان من !
راوی تويی... بيا و بريز اين اسيــد را ،
در خاطـــــــرات تلخ من و داستان من ،

روايت چهارم (آخر):  

و سنگ خاطرات کسی که نبوده‌ است
بر روی آن نوشته شده:
                     ، ..... مرزبان من .... ،
ــ در روز مرگ قصه‌ی اين عشق ــ
                                ، ... دفن شد ،
بر سنگ جای بوسه‌ی خوانندگان من
      اين قصه را چه کسی گفته ؟ من ؟ نه! تو ؟
بگذار تا که بسته بماند دهان من !
      راوی چه فرق می‌کند اين‌که منم ؟ تويی ؟
ويرانه است بی تو تمام جهان من ...

امير مرزبان ( از وب لاگ آينه)