تبليغاتX
صدای سکوت
صدای سکوت
....سرنوشت من سرودن است .....
جمعه هفتم اردیبهشت 1386
....... ...  

شعری میان حنجره ام داد می زند

با این سکوت یکسره فریاد می زند

تقویم خط خورده ی پاییز عشق

خطها برای لحظه ی میعاد می زند

در ازدحام شیرین   زلال اشک 

تیشه به ریشه ی فرهاد می زند

غمگین  کنار حسرت تاری که باز

فردا ترانه ی من! شاد می زند

شاعر کنار قفس جان سپرد و گفت:

فردا دوباره نغمه ی آزاد می زند.

  cheshmesh

جمعه هفتم اردیبهشت 1386
حرف تازه ای به خاطرم نمی رسد! ...  
حرف تازه ای به خاطرم نمی رسد

ورنه با تو حرف می زدم

من هنوز زنده ام

آفتاب پشت ابر مانده ام

من در این سکوت

بارها برایتان

              شعر گفته ام شعر خوانده ام

من خیال نیستم

هستم و هنوز

              معتقد به واژه زوال نیستم

حرف تازه ای به خاطرم نمی رسد

                     ورنه ــ لال نیستم

                                          محمد علی بهمنی

پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386
....... ...  

چیز مهمی نیست آقا ، کاملا خوبم

دارم برای قاب عکست میخ می کوبم

بر روی این دیوار سرد لعنتی ، یا نه....!

روی دل دیوانه ی همیشه آشوبم !

 

سر دردهایم ؟ دائمی ، همیشگی ، عادی ست!

حل می شود با قرص های سبز مرغوبم!

غمگین نشو از زخم بر پیشانیم وقتی  _

- بر چارچوب خاطرات کهنه مصلوبم !

 

هی پلک بر هم می گذارم از سر اجبار

شاید به چشمانت نیفتد چشم مرطوبم

اینبار اگر لب وا کند این چشمه های اشک

دیگر به سر وا کردن این زخم مغلوبم

 

دائم در و دیوار را پر می کنم از تو

از نامه ها ، از عکس ها ، از عشق مکتوبم!

این بغض ها و این نفس های گره خورده

دارد گواهی می دهد از وضع مطلوبم !!

 

* * *

تو گونه های خیس من را پاک خواهی کرد

من ، سر بر این دیوار های سرد می کوبم!

پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386
.....در سینه ام برای ابد جاودان شدی! ...  

تحقیر می شدم که تو قدّ جهان شدی
با روح بغض کرده ی من مهربان شدی

سرما گرفته بود دو دست مرا که تو
در این دو قطب یخزده آتشفشان شدی

روح مرا سکون غریبی گرفته بود
دریا شدی و باد شدی، بادبان شدی

تسخیر کرده بود مرا دست های خاک
تو آمدی و بال مرا آسمان شدی

چیزی نداشتم همه از دست رفته بود
اما برای من تو زمین و زمان شدی

پس من تمام وسعت خود را دعا شدم
شاید تو مستجاب شوی، ناگهان شدی ...


فرقی نمی کند که به هم می رسیم یا ...
در سینه ام برای ابد جاودان شدی!

  رضا اربعين

چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386
....آه می کشی! ...  
چه ساده روبروي من ، نشسته آه مي كشي
و روي عشق سبزمان خط سياه مي كشـی

تمام لحظـه هاي مـن در التهـاب مـاندنت
ولي تو راه رفـته را ، به كـوره راه مي كشی

غـرور را نديده اي درون چشـمهاي مــن
مرا چه تلخ و غمزده به قعر چاه مي كشـی

سحر سكوت مي كند ، تو رهسپار غربتـي
نگـاه خيرة مـرا به سـوي مـاه مي كشـی

مرور را نشانده اي به جاي لمس لحظـه ها
تو صـولت غروب را به اشـتباه مي كشـی

چـــه انتظـار مبهـمي براي پركشـيدنم
تكيـده روبروي من ،نشسته آه مي كشـي
چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386
...  
خلاف آمدنت رفتنت زمستانی است
که چشمهای غزل واژه واژه بارانی است

تو هم که مثل غزل های عا شقانه من
هميشه آمدنت دير و رفتنت آنی است

همين که چشم به هم ميزنيم می بينيم
غزل تمام شد و بيت بيت پايانی است

دو سال بعد به ذهنت خطور خواهد کرد
که مرد اين غزل عاشقانه زندانی است

و فکر می کنم به راه بيفتی آن روز
اگر چه فاصله اين دوسال طولانی است

و می رسی و میزنی به در اما
جواب می شنوی : مرد رفت اينجا نيست

 حسين حاجی هاشمی
سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386
تو مپندار که خاموشی من......... ...  
با من کنون چه نشستن ها ، خاموشی ها
با تو کنون چه فراموشی هاست
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
من اگر ما نشوم ، تنهایم
تو اگر ما نشوی
خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد ؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟
چه کسی
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آویزد
دشتها نام تو را می گویند
کوهها شعر مرا می خوانند
کوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند
در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟
در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟
در من این شعله ی عصیان نیاز
در تو دمسردی پاییز که چه ؟
حرف را باید زد
درد را باید گفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از تو
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنایی با شور ؟
و جدایی با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور ؟
سینه ام اینه ای ست
با غباری از غم
تو به لبخندی از این اینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر می سازند
آه مگذار ، که دستان من آن
اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد
آه مگذار که مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
من چه می گویم ، آه
با تو کنون چه فراموشیها
با من کنون چه نشستها ، خاموشیهاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فراموشی من
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
دوشنبه سوم اردیبهشت 1386
...  
آگاهی اندوه بارم  را جز عدم

تسلایی نیست،

خود را به من می دهی

و بازمی ستانی

چرا؟

آیا تنهایی تو را

آیینه ام؟!

دوشنبه سوم اردیبهشت 1386
آخرین ماه..... ...  
این آخرین ماه را

برای خاطر خدا

گریه نکن

من روی خنده ات

حساب کرده بودم

میدانم فردا

همه را تصفیه خواهی کرد

آسمان صاف صاف خواهد بود

بر گونه دشت

چروکی نخواهد ماند

بعد از این یاد می گیرم

آسمان را بدون تو سیر کنم

،ماه من،

این آخرین ماه را

برای خاطر من

 گریه نکن

هنوز هم روی خنده ات

حساب میکنم

باور کن!