......و چشمهای تو همیشه با من می گفتند:
"رها شو از تن خاکی
"از این خیال که در خیل خوابها داری
"مرا به خواب مبین
"بیا به خانه من،
ـخوب من ـ
به بیداری!"
به این فسانه شیرین به خواب می رفتیم
و چشمهای سیاهت سکوت می آموخت.
ز چشمهای سیاهت همیشه می خواندم
به قدر ریگهای بیابان دروغ می گویی
درون آن برهوت
این من و تو "ما " مبهوت
فریب خورده به سوی سراب می رفتیم!
