دریا ، - صبور و سنگین –
می خواند و می نوشت :
« ... من خواب نیستم !
خاموش اگر نشستم ،
مرداب نیستم !
روزی که برخروشم و زنجیر بگسلم ؛
روشن شود که آتشم و آب نیستم ! »
زنده یاد فریدون مشیری
دریا ، - صبور و سنگین –
می خواند و می نوشت :
« ... من خواب نیستم !
خاموش اگر نشستم ،
مرداب نیستم !
روزی که برخروشم و زنجیر بگسلم ؛
روشن شود که آتشم و آب نیستم ! »
زنده یاد فریدون مشیری
با تو از خویش نخواندم – که مجابت نکنم
خواستم تشنه ی این کهنه شرابت نکنم
گوش کن از من و بر همچو منی گوش مکن
تا که ناخواسته مشتاق عذابت نکنم
دستی از دور به هُرم غزلم داشته باش
که در این کوره ی احساس مذابت نکنم
گاه باران همه ی دغدغه اش باغچه نیست
سیل بی گاهم و ناگاه خرابت نکنم
فصلها حوصله سوزند. – بپرهیز - که تا
فصل پر گریه ی این بسته کتابت نکنم
[]
هر کسی خاطره ای داشت – گرفت از من و رفت
تو بیندیش – که تا بیهده قابت نکنم
محمد علی بهمنیمنحنی قامتم، تابع ابروی توست
خط مجانب بر آن، طره گیسوی توست
حد رسیدن به او، مبهم و بی انتهاست
بازه تعریف دل، در حرم کوی توست
چون به عدد یک تویی من همه صفرها
آن چه که معنی دهد قامت دلجوی توست
پرتوی خورشید شد مشتق از آن روی تو
گرمی جان بخش او جزئی از آن خوی توست
بی تو وجودم بود یک سری واگرا
ناحیه همگراش دایره روی توست
پروفسور هشترودی
به همین سادگی
که کلاغ سالخورده
با نخستین سوت قطار
سقف واگن متروک را
ترک می گوید
دل؛
دیگر
در جای خود نیست
به همین سادگی!
زنده یاد حسین منزوی
این مهم نیست که دل تازه مسلمان شده است
که به عشق تو قمر قاری قرآن شده است
مثل من باغچه خانه هم از دوری تو
بس که غم خورده و لاغر شده گلدان شده است
بس که هر تکه ی آن با هوسی رفت دلم
نسخه ی دیگری از نقشه ی ایران شده است
بی شک آن شیخ که از چشم تو منعم می کرد
خبر از آمدنت داشت که پنهان شده است
عشق مهمان عزیزی ست که با رفتن او
نرده ی پنجره ها میله زندان شده است
عشق زاییده ی بلخ است و مقیم شیراز
چون نشد کارگر آواره ی تهران شده است
عشق دانشکده تجربه ی انسانهاست
گر چه چندی ست پر از طفل دبستان شده است
هر نو آموخته در عالم خود مجنون است
روزگاری ست که دیوانه فراوان شده است
ای که از کوچه معشوقه ی ما می گذری
بر حذر باش که این کوچه خیابان شده است
داسم ولی ببخش علف را صدا زدم
دست خودم نبود چنین نابجا زدم
وقتی که لابه لای دلم کوه می شدی
سنگ تو را به سینه ی آیینه ها زدم
با پای شوق بر تل انبوه رفته ها
رقص مراد کردم و چرخ صفا زدم
ابلیس این غرور چنان در برم کشید
کز بام طعنه به نام خدا زدم
موسی کنار قصه ی من زار می گریست
وقتی به نیل فاجعه آن شب عصا زدم
آن لحظه آب از سر من داشت می گذشت
فرصت نبود تا که بگویم چرا زدم
در نقطه ی سیاه نشانها به راحتی
دیدم که تیر آخر خود را خطا زدم
آنجا کسی مقصر حالم نبود
وقتی به سایه ی خود پشت پا زدم
چندی است آخرین غزلم گشته این غزل
آغاز کن مرا ... که نگویند جا زدم
حسین اربابی
آه گاهی با نگاهی می نشیند در دلت
با نگاهی مثل آهیِ می نشیند در دلت
خوابگرد ِ خسته راه ِ خانه را گم کرده است
می رسد از کوره راهی می نشیند در دلت
چشم ِ چشمه چشم ِ برکه چشم ِ دریاچه ولی
آن پری آن شاه ماهی می نشیند در دلت
عشق یک سو داغ ِ هجران است و یک سو شوق ِ وصل
در میان ِ این دو راهی می نشیند در دلت
گرچه مغروری خودت هم خوب می دانی که او
چه بخواهی چه نخواهی می نشیند در دلت
چون پر ِ کاهی میان ِ کوه ِ سوزن او شبی
با نسیمی اشتباهی می نشیند در دلت
احسان نوری
می خواهم آزادش کنم.
حال بند او در دستانم است.
آزادی حق اوست.
نگاهش می کنم که چگونه تلاش می کند خود را از این بند
خلاص کند. دستانم باز می شوند.
حالا بادبادک من از همه بالاتر رفته است.
شیرین کریمی
قناعت می کنم در شادی
قناعت می کنم در کامیابی
قناعت می کنم در بیان حقیقت
قناعت می کنم به سکوت
غرق می شوم در صبوری
غرق می شوم در نخواستن
غرق می شوم
در نگفتن " دوستت دارم "
چه مرتاض ِ گناهکاری !...
اقبال معتضدی
(1)
در من هزار حرف نگفته
هزار درد نهفته
هزاران هزار دریا هر لحظه در طپیدن و طغیانند
در من هزار آهوی تشنه
در خشکسال دشت پریشانند
در من پرندگان مهاجر
ترانه های سفر را
در باغ های سوخته می خوانند
(2)
با من که در بهار خزانم قصه های فراوانی است
با من که در زخم های فراوانی
برگرده ام به طعنه دهان باز کرده اند،
هر قصه یک ترانه
_ هر ترانه خاطره ای دیگر _
هر عشق یک ترانه بیدار است
(3)
در خامشی حضورم مرا بفهم
یا برای عشق،زبانی تازه پیدا کن
تا درد مشترک،
زبان مشترکمان باشد
(4)
حرف مرا بفهم و مرا بشنو
این من نه،آن من دیگر،
آن کس که پنجرا ی چشمهای من او را،
- کهنه ترین قاب است
(5)
ازپشت پنجره زندان حرف مرا بفهم
که فریاد تمامی زندانیان
در تمامی اعصار است...
اردلان سرفراز